گذارهای نخبهمحور
گذارهای نخبهمحور
داود نجفی، پژوهشگر پویش فکری توسعه
گذار دموکراتیک معمولاً با تصویر شناختهشدهای از اعتراضات خیابانی، بسیج اجتماعی و فشار گروههای فرودست بر حاکمان همراه است. در این تصویر، جامعه از پایین رژیم را تحت فشار قرار میدهد و نخبگان حاکم ناگزیر میشوند در برابر این فشار عقبنشینی کنند. اما همه گذارها از چنین مسیری عبور نمیکنند. در برخی موارد، محرک اصلی تغییر نه بسیج گسترده اجتماعی، بلکه شکاف در درون ائتلاف حاکم، فشارهای بینالمللی یا محاسبه خود نخبگان درباره هزینههای ادامه حکومت اقتدارگراست. در این موارد، مسیر گذار بیش از آنکه از خیابان به کاخ قدرت حرکت کند، از درون خود ساختار قدرت آغاز میشود. این همان چیزی است که میتوان آن را گذار نخبهمحور نامید.
اهمیت این نوع گذار در آن است که ما را با یک پرسش بنیادی درباره دموکراتیکشدن مواجه میکند: چرا کسانی که انحصار قدرت سیاسی را در اختیار دارند، باید حاضر شوند بخشی از آن را واگذار کنند؟ اگر نخبگان از محدودکردن رقابت سیاسی و حفظ انحصار قدرت سود میبرند، چه چیزی آنان را به پذیرش انتخاباتی رقابتی، تقسیم قدرت یا حتی امکان شکست سیاسی وادار میکند؟ این همان معمایی است که آدام پرزورسکی مطرح میکند. پاسخ را نمیتوان صرفاً در تمایل نخبگان به دموکراسی یا تغییر نگرش آنان جستوجو کرد. در بسیاری از موارد، مسئله نه تغییر ارزشهای نخبگان، بلکه تغییر محاسبه آنها درباره هزینهها و منافع حفظ قدرت است.
از این منظر، دموکراتیکشدن را باید تا حدی بهمثابه یک تصمیم راهبردی در شرایط تغییریافته فهم کرد. نخبگان ممکن است همچنان از نظر ارزشی با بسیاری از اصول دموکراتیک موافق نباشند، اما در مقطعی به این نتیجه برسند که ادامه انحصار سیاسی هزینههای بیشتری از پذیرش رقابت کنترلشده دارد. بحران اقتصادی، افزایش فشار بینالمللی، کاهش انسجام ائتلاف حاکم، خطر کودتا یا درگیری درون نخبگان و افزایش هزینههای سرکوب میتوانند چنین تغییری را در محاسبات ایجاد کنند. در نتیجه، نقطه آغاز گذار ممکن است نه «باور به دموکراسی»، بلکه بازتعریف منافع در شرایط جدید باشد.
یکی از مهمترین مسیرهای گذار نخبهمحور، شکاف درون ائتلاف حاکم است. رژیمهای اقتدارگرا معمولاً ائتلافهایی کاملاً یکپارچه نیستند. نیروهای سیاسی، نظامی و اقتصادی که از رژیم حمایت میکنند، ممکن است در مورد نحوه اداره کشور، سهم خود از منابع قدرت و حتی آینده رژیم دیدگاههای متفاوتی داشته باشند. تا زمانی که هزینههای حفظ وحدت از منافع آن بیشتر نباشد، این اختلافات ممکن است پنهان بمانند. اما در شرایط بحرانی، اختلافات درونی میتوانند به منازعه آشکار تبدیل شوند و توان رژیم برای حفظ وضع موجود را کاهش دهند.
نقش نیروهای نظامی در این میان نمونه مهمی است. ارتش یا سایر نهادهای نظامی الزاماً در برابر انتخابی ساده میان «حفظ اقتدارگرایی» و «دموکراسی» قرار ندارند. بخشی از نیروهای نظامی ممکن است ادامه نقش سیاسی را برای حفظ منافع سازمانی خود ضروری بدانند، در حالی که بخشی دیگر ممکن است هزینه سیاسیشدن ارتش را بیش از منافع آن ارزیابی کند. در چنین شرایطی، اختلاف درون نهاد نظامی میتواند به یکی از عوامل مهم تغییر تبدیل شود. اما باز هم این اختلاف بهتنهایی دموکراسی تولید نمیکند؛ ممکن است نتیجه آن صرفاً تغییر رهبر، تغییر ائتلاف حاکم یا شکل دیگری از حکومت اقتدارگرا باشد.
به همین دلیل، باید میان شکاف درون نخبگان و گذار دموکراتیک تمایز گذاشت. شکاف نخبگان یک فرصت برای تغییر ایجاد میکند، اما مسیر نهایی این تغییر به شرایط دیگری نیز بستگی دارد. اگر گروههای اجتماعی سازمانیافته بتوانند از این شکاف استفاده کنند، ممکن است دامنه گذار گسترش یابد. اگر فشار خارجی نیز همزمان هزینه ادامه اقتدارگرایی را افزایش دهد، احتمال پذیرش اصلاحات بیشتر میشود. اما اگر نخبگان بتوانند اختلافات خود را بدون گشودن واقعی فضای سیاسی حل کنند، نتیجه ممکن است تنها بازآرایی درون ساختار اقتدارگرایی باشد.
در اینجا عامل بینالمللی اهمیت ویژهای پیدا میکند. در برخی موارد، فشار خارجی مستقیماً رژیم را تحت تأثیر قرار میدهد؛ برای مثال، مداخله نظامی، قطع حمایت سیاسی یا نظامی، اعمال فشار اقتصادی یا مشروطکردن کمکهای خارجی میتواند هزینه تداوم حکومت را افزایش دهد. پس از پایان جنگ سرد نیز قدرتهای بزرگ در مواردی نسبت به رژیمهایی که با بحرانهای سیاسی و اقتصادی شدید، فساد یا نقض حقوق سیاسی روبهرو بودند، فشار بیشتری وارد کردند. چنین فشارهایی میتوانند محاسبه نخبگان داخلی را تغییر دهند، بهویژه زمانی که بقای رژیم به منابع خارجی وابسته باشد.
بااینحال، نباید نقش عامل خارجی را بهصورت مستقل از سیاست داخلی فهم کرد. فشار بینالمللی معمولاً زمانی اثرگذارتر است که در داخل رژیم، اختلاف یا تردید درباره ادامه مسیر موجود شکل گرفته باشد. یک ائتلاف کاملاً منسجم ممکن است در برابر فشار خارجی مقاومت کند، در حالی که همان فشار در شرایط شکاف داخلی میتواند به عاملی تعیینکننده تبدیل شود. بنابراین، رابطه میان فشار خارجی و گذار بیشتر رابطهای تعاملی است: فشار خارجی هزینههای یک گزینه را تغییر میدهد، اما این نخبگان داخلیاند که باید درباره نحوه پاسخ به آن تصمیم بگیرند.
مسیر دیگری که گذارهای نخبهمحور را توضیح میدهد، ابتکار خود حاکمان برای گشودن فضای سیاسی است. در اینجا ممکن است نخبگان با تهدید فوری و گستردهای از سوی گروههای فرودست مواجه نباشند، اما به این نتیجه برسند که اصلاحات سیاسی میتواند هزینههای حکومتداری را کاهش دهد. سرکوب مداوم، کنترل اجتماعی، تأمین منابع برای دستگاه امنیتی و مدیریت مخالفتها هزینهبر است. اگر بتوان بخشی از این هزینهها را از طریق ایجاد رقابت سیاسی کنترلشده کاهش داد، گشودن فضای سیاسی ممکن است از دید نخبگان گزینهای عقلانی باشد.
اما «گشودن فضای سیاسی» الزاماً به معنای واگذاری کامل قدرت نیست. نخبگان میتوانند قواعدی را طراحی کنند که رقابت را امکانپذیر کند، اما همزمان اهرمهای مهم قدرت را برای خود حفظ نماید. ایجاد حق وتو، طراحی نظام انتخاباتی خاص، حفظ نفوذ در نهادهای کلیدی یا استفاده از سازمانهای سیاسی موجود میتواند به آنان اجازه دهد در نظم جدید نیز نفوذ قابلتوجهی داشته باشند. بنابراین، مسئله فقط این نیست که آیا انتخابات برگزار میشوند یا نه؛ مسئله مهمتر این است که رقابت سیاسی با چه قواعدی سازمان مییابد و این قواعد چه کسانی را قادر به حفظ نفوذ میکنند.
این نکته اهمیت احزاب حاکم را نیز روشن میکند. در برخی رژیمهای اقتدارگرا، حزب حاکم صرفاً ابزار سرکوب نیست؛ شبکهای سازمانی در سراسر جامعه ایجاد کرده و منابع، ارتباطات و تجربه سیاسی قابلتوجهی در اختیار دارد. اگر رقابت سیاسی آغاز شود، همین زیرساخت میتواند در شرایط جدید به مزیتی انتخاباتی تبدیل شود. در نتیجه، نخبگان حاکم گاهی میتوانند بدون کنارگذاشتن کامل ساختارهای پیشین، بخشی از آنها را در قالب رقابت انتخاباتی بازسازی کنند.
از این منظر، گذار نخبهمحور نوعی بازآرایی قدرت است، نه الزاماً نابودی آن. بخشی از نخبگان ممکن است از جایگاه رسمی خود کنار بروند، اما منابع اقتصادی، سازمانی یا ارتباطات سیاسی آنان همچنان باقی بماند. این موضوع بهویژه در شرایطی اهمیت دارد که گروههای اجتماعی فرودست از ظرفیت کافی برای سازمانیابی مستقل برخوردار نباشند.
ظرفیت کنش جمعی در واقع یکی از متغیرهای کلیدی برای تمایز میان گذارهای نخبهمحور و گذارهای ناشی از منازعات توزیعی است. هنگامی که گروههای فرودست بتوانند از طریق احزاب برنامهمحور، اتحادیهها، سازمانهای مدنی یا شبکههای اجتماعی منافع خود را سازمان دهند، نخبگان با محدودیت بیشتری در طراحی مسیر گذار مواجه میشوند. اما اگر چنین سازمانیابیای ضعیف باشد، نخبگان آزادی عمل بیشتری خواهند داشت و میتوانند سرعت، دامنه و قواعد اصلاحات را تعیین کنند.
به همین دلیل، فقدان بسیج تودهای صرفاً به معنای نبود فشار اجتماعی نیست؛ بلکه بر توزیع قدرت در خودِ فرآیند گذار اثر میگذارد. هرچه ظرفیت سازمانیابی مستقل گروههای اجتماعی کمتر باشد، احتمال اینکه نخبگان بتوانند گذار را از بالا هدایت کنند بیشتر است. در چنین شرایطی، حتی پس از استقرار نهادهای انتخاباتی، شبکههای حامیپروری، خرید رأی و توزیع امتیازات میتوانند به حفظ نفوذ گروههای قدرتمند کمک کنند.
اینجاست که یک مسئله مهم درباره دموکراتیکشدن آشکار میشود: دموکراسی نهادی و توزیع اجتماعی قدرت الزاماً همزمان تغییر نمیکنند. ممکن است انتخابات، احزاب و رقابت سیاسی ایجاد شوند، اما بخشی از نخبگان پیشین همچنان منابع اقتصادی و سازمانی لازم برای اثرگذاری بر سیاست را در اختیار داشته باشند. بنابراین، تغییر شکل حکومت لزوماً به معنای تغییر کامل در توازن قدرت نیست.
این تمایز همچنین نشان میدهد که چرا بررسی صرفِ لحظه گذار برای فهم پیامدهای آن کافی نیست. مهم است بدانیم چه کسانی در زمان مذاکره بر سر قواعد جدید قدرت بیشتری داشتند، چه گروههایی توانستند منافع خود را نمایندگی کنند و چه گروههایی از این فرآیند کنار ماندند. دو کشور ممکن است هر دو از اقتدارگرایی به نظام انتخاباتی گذار یابند، اما اگر در یکی سازمانهای اجتماعی مستقل و احزاب برنامهمحور نقش مهمی داشته باشند و در دیگری شبکههای حامیپروری و نخبگان اقتصادی و سیاسی دست بالا را حفظ کنند، پیامد سیاسی این دو گذار میتواند بسیار متفاوت باشد.
از این منظر، یکی از مهمترین نکات درباره گذارهای نخبهمحور این است که کنترل بر فرآیند گذار خود یک منبع قدرت است. نخبگانی که بتوانند زمان اصلاحات، دامنه رقابت، قواعد انتخاباتی و نهادهای جدید را تعیین کنند، حتی در صورت پذیرش دموکراسی، قادر خواهند بود بخشی از نفوذ خود را در نظم جدید حفظ کنند. بنابراین، دموکراتیکشدن را نباید صرفاً نقطه پایان اقتدارگرایی دانست؛ باید آن را فرآیندی دید که در آن بازیگران مختلف بر سر قواعد توزیع قدرت مذاکره، رقابت و منازعه میکنند.
در نتیجه، گذار نخبهمحور نه داستان سادهای از «اعطای دموکراسی از بالا» است و نه الزاماً نشانه شکست کامل نخبگان اقتدارگرا. این گذار بیشتر زمانی شکل میگیرد که محاسبه نخبگان تغییر کند: ادامه انحصار قدرت پرهزینه شود و پذیرش نوعی رقابت سیاسی، در صورتی که بتوان دامنه و قواعد آن را کنترل کرد، به گزینهای قابلقبولتر تبدیل شود. شکاف درون ائتلاف حاکم، فشار خارجی، هزینه سرکوب و ضعف یا قوت سازمانیابی اجتماعی، همگی در شکلدادن به این محاسبه نقش دارند.
از این منظر، نباید «تغییر رژیم» را با «تغییر توازن قدرت» یکی گرفت. ممکن است رژیم تغییر کند، اما بخشی از نخبگان پیشین همچنان منابع اقتصادی، سازمانی و نهادی لازم برای اثرگذاری بر سیاست را در اختیار داشته باشند. بهویژه هنگامی که گروههای اجتماعی فرودست از ظرفیت سازمانیابی مستقل برخوردار نیستند، نخبگان میتوانند قواعد نظم جدید را تا حد زیادی خودشان تعیین کنند.
در نهایت، مسئله اساسی در مطالعه گذارهای نخبهمحور این نیست که آیا اقتدارگرایی پایان یافته است، بلکه این است که چه کسانی قواعد نظم جدید را تعیین کردهاند و چه میزان از قدرت و نفوذ را حفظ کردهاند. از این منظر، دموکراتیکشدن میتواند نه صرفاً نتیجه شکست نخبگان، بلکه راهی برای بازتنظیم قدرت و کاهش هزینههای حکومتداری برای آنان باشد.
معمای پرزورسکی در نهایت به این صورت بازمیگردد: نخبگان زمانی قدرت را تقسیم میکنند که دریابند تقسیم کنترلشده آن میتواند از حفظ انحصار قدرت کمهزینهتر باشد.
دیدگاهتان را بنویسید