آخرین مطالب

جبار باغچه بان

تحلیلی بر آرا و اندیشه‌های جبار باغچه‌بان

روایت‌هایی از پداگوژی ایرانی
تحلیلی بر آرا و اندیشه‌های جبار باغچه بان

به اهتمام:
دکتر حسین قربانی
(پژوهشگر پویش فکری توسعه)


مقدمه

جبران خلیل جبران[۱]، نوشته‌­ای دارد که می­‌توان گفت آیینۀ تمام نمای فلسفۀ زندگی جبارباغچه­ بان است. وی در بخشی از کتاب نامه­‌های عاشقانه­‌ی یک پیامبر[۲] چنین نوشته است: “شعور یک گیاه در وسط زمستان، از تابستان گذشته نمی‌­آید، از بهاری می­‌آید که فرامی‌رسد. گیاه به روزهایی که رفته، نمی اندیشد، به روزهایی می اندیشد که می‌­آید. اگر گیاهان یقین دارند که بهار خواهد آمد، چرا ما انسان­ها باور نداریم که روزی خواهیم توانست به هر آنچه می‌خواهیم، دست یابیم؟”.

باری، ماندن در گذشته­ و افتادن در دام تلخی­ها و دردهای آن با آیین راستین زندگی سر سازگاری نخواهد داشت، بلکه این امیدها و آرزوها است که فرداها را می‌­سازد، افق هایی روشن پیش چشم­ها می­‌گشاید، و دشواری های راه زندگی را بر انسان­ هموار می­‌کند. هیچ مشکلی مشکل نیست و هیچ مانعی آنقدر بزرگ نیست که بتواند ما را از رفتن باز دارد. به رسم آیین طبیعت، فصل زمستان هر چقدر هم که با برف و بوران و سرمای لرزان همراه باشد، نه تنها نمی‌­تواند مانع آمدن بهار گردد، که برف­ها و باران­هایی که زمین در خویشتن به آغوش می­‌کِشد، رُستن جوانه­‌ها و گل­های رنگارنگ را نوید خواهد داد. این­ها درس­هایی از کلاس درس باغچه­‌بان است. داستان توسعه نیز چنین است. توسعه نیز به رسم طبیعت راه خودش را خواهد پیمود. انحلال باغچۀ اطفال، کارشکنی مسئولین در نپرداختن به مسائل دبستان، عدم مشارکت عامۀ مردم و عدم علاقه مندی آن ها به سپردن فرزندانشان به کودکستان، مشکلات مالی و چالش­های پی در پی اقتصادی، بیماری­های طاقت­‌فرسا، جنگ و قحطی، دزدی و چپاول اموال شخصی، عدم درک و عدم همراهی مردم و مسئولین در پیش بردن ایده­‌ها واهداف تشکل های مردم نهاد راه اندازی شده از سوی باغچه­‌بان، در اختیار نداشتن هر نوع ابزار و تجهیزات برای تدریس و یادگیری، همه و همه، فقط بخشی از مشکلات و چالش های باغچه بان بوده است. این مشکلات و معظلات نه تنها باغچه بان را از تحقق بخشیدن به آرمان خویش باز نمی­‌دارد، که وی در هر مرحله و با هر اتفاق ناگوار، انرژی و توان بیشتری پیدا می‌کند تا راه آرزوهایش را بپیماید و در ایران نامش را به عنوان بنیان‌گذار نخستین کودکستان، نخستین مدرسۀ ناشنوایان و اولین مؤلف و ناشر کتاب کودک جاویدان و ماندگار نماید.

می‌­توان گفت مطابق با اندیشۀ باغچه­‌بان توسعه نیز چنین است؛ مسیری سنگلاخی و پُر پیچ و خَم که صبر و امید و تداوم و ایمان و استواری می­طلبد. توسعه از خود فراتر رفتن و دیدن و شنیدن و طلب دیگری است. همچون درختی که شاخسار می­‌گسترد و هر پرنده و جنبنده­ای را به سایۀ خویش دعوت می­‌کند و در فضای پیرامونش سبزی و اکسیژن می­‌آکند. باغچه­‌بان نیز با راه اندازی مدارس، تالیف کتب درسی، ابداع ابزارهای آموزشی، راه اندازی مراکز مردم نهاد و دیدن و شنیدن صدای کودکان و نوجوانان و اطفال کرو لال این سرزمین، مقصودی نداشت، مگر مقصود همان درخت سبز تنومندی که رو به سوی آسمان آبی بیکران دارد.

بنابراین به همین دلیل است که آشنایی و اطلاع از فراز و فرود زندگی باغچه بان، برای هر فردی که آرمان ساختن و زیستن در دنیایی بهتر و زیباتر را در قلبش می‌­پروراند لازم و واجب است. از این رو نوشتار حاضر درصدد است بُرش­هایی از زندگی شخصی و حرفه ای ایشان را پیش چشم علاقه مندان و دغدغه مندان تربیت و توسعه قرار دهد، و با الهام از فعالیت های باغچه بان رهنمودهایی برای تعلیم و تربیت کشور ارائه دهد.

شرحی بر زندگی شخصی و حرفه ای

جبار عسگرزاده، در تاریخ ۱۰ اردیبهشت ۱۲۶۴ در شهر ایروان[۳] زاده شده است. وی در کتاب “روشنگران تاریکی” اوان زندگی خویش را چنین روایت می­‌کند: “من در شهر ایروان زاده شدم. پدر بزرگم رضا از اهالی تبریز بود. پدرم عسگر نام داشت که در شهر ایروان با معماری و قنادی، زندگی می گذراند. تا آن جا که به یاد می آورم، دوران کودکی من، در دشواری وسختی و نداری سپری شد. پدرم مردی درستکار اما خشن و مستبد بود[۴]. من در آن زمان به خشونت ها و سخت گیری های پدر خو گرفته بودم. حتی به آنها باور داشتم، زیرا می اندیشیدم که نیت او در آن خشونت­ها، سعادت من است. نه فقط زجرهایی که به من می­‌داد، مانند بیماری که از خوردن داروی تلخ طبیب ناچار باشد، با خوشی تحمل و استقبال می کردم، بلکه او را مجسمه و مظهر درستی و راستی نیز می دانستم. مادرم بنفشه نام داشت، اما همه به احترام، او را کبلایی بنفشه خانم می­‌نامیدند، حتی پدرم. مادرم گرچه سواد خواندن و نوشتن نداشت، اما زنی روشن و روشن­فکر بود. مادرم برعکس پدر، رفتاری ملایم و مهرآمیز داشت. یادم می آید که پدر و مادر هر دو روزه می­‌گرفتند. پدرم از آن مسلمان های متعصب بود. من هم تقریباً از ده سالگی شروع به روزه گرفتن کردم[۵]“.

باغچه­‌بان در سال ۱۲۷۰ پا به مکتب خانه می­‌گذارد. وی تجربیات مکتب خانه ای خویش را چنین روایت نموده است: “پدرم به جای این که مرا به مدرسه هایی که جدیداً احداث شده بود بفرستد، به مکتب‌خانه ای که در حجره ی تنگ و تاریکی که از نی بوریا ساخته شده بود فرستاد. ملای مکتب ما شخصی بود بنام شیخ علی اکبر. او به پدرم تلقین کرده بود که معلمان مدارس جدید بی دین هستند. بنابراین نباید پسرش را به آن گونه مدارس بفرستد. یکی از این مدارس دولتی، دبستان جدید روس و اسلام بود. شیخ می گفت هر گاه چشم بچه خط روسی را ببیند و زبانش به روسی تکلم کند چشم و زبانش نَجس خواهد شد و بالاخره طولی نخواهد کشید که از دین بر خواهد گشت. فلسفه ی آموزشی رایج مردمی مانند شیخ که بهترین مدرسه را همان مکتب خانه ی بوریایی می‌دانستند این بود که گوشت بچه مال آخوند و استخوانش از آن پدرش است[۶]“. وی ادامه می­‌دهد: “… پس از اینکه پدرم مرا به آخوند سپرد نزد او به آموختن قرآن پرداختم. سرانجام که قرآن ختم شد و ملا هدیه ی کلان خود را دریافت کرد، به تعلیم زبان فارسی پرداخت. در آن زمان اتفاقاً ملا از کتاب تنبیه­‌الغافلین، اثر مرحوم رشدیه[۷] که تازه معمول شده بود به من درس می‌داد. وقتی که جمله “طَلَبُ العِلمِ فَریضَهٌ عَلى کُلِّ مُسلِمٍ و مُسلِمَهٍ ” را برای من ترجمه می کرد از او پرسیدم چرا مادر وخواهر من درس نخوانده اند و دختران به مکتب نمی روند. استاد پاسخ داد علمی که برای زنان منظور است علم قرآن است و آن هم به شرطی که سوره ی یوسف را نخوانند زیرا روح این جنس مایل به فساد است. من از آن روز به بعد که این حرف استاد را شنیدم نه فقط نسبت به مادر و خواهر خود، بلکه نسبت به تمام زنان جهان بدبین شدم و وجود آنها را برای خانواده ما مایه­‌ی ننگ و بی ناموسی دانستم: با این وصف از مادرم آموخته بودم که هنگام ورود به مکتب تا به ریش ملا صلوات نفرستم حق ندارم بنشینم. خود او در زیر روبنده همیشه به جمال آخوندها صلوات می فرستاد . ولی همین شخص به من درس می داد و می گفت آن مادرت که به ریش من صلوات می فرستد را بشناس و جنس او فاسد است. نباید علم بیاموزد وحتی نباید سورۀ یوسف را در قرآن ببیند[۸]“.

بنابراین دیری نمی‌­پاید که باغچه­‌بان از یک سو به دلیل مشکلات اجتماعی و اقتصادی و شرایط جامعه و از سویی به دلیل ویژگی های آموزش­های مکتب خانه ای، از یادگیری رسمی کناره می­‌گیرد تا با چالش های زندگی دست و پنجه نرم کند. وی می­‌گوید: “در پانزده سالگی، با سواد کمی که داشتم آموزش را ترک کردم و برای گذران زندگی ام به حرفۀ پدر روی آوردم. اما از آن جا که از جوانی عاشق آموختن و آموزش دادن بودم، در کنار بهبود سواد و دانش خود، پنهان از چشم قانون گذاران در خانه ها به دختران درس می­‌دادم. من که همیشه سر پر شور و روح ناآرامی داشتم، در همان روزگار جوانی خبرنگار روزنامه های قفقاز و مجلۀ فکاهی «ملانصرالدین» شدم. وقتی از محیط بی خبری و سادگی و تنگ خانه، پا به جامعۀ پرهیاهو گذاشتم، حال نابینایی را داشتم که در کوهستان پُر سنگلاخی رهایم کرده باشند، زیر پای خود را نمی دیدم و در چاله می افتادم. پایم به سنگ می­خورد و سقوط می‌کردم. دست کمک دراز می کردم که راه و چاه را نشانم بدهند، ولی کسی اعتنا نمی­‌کرد، یا اگر می­‌کرد برای فریب دادن من بود. راه و رسم رفتار با مردم را نمی‌دانستم. بی­صداقتی و بی عدالتی و خودپرستی محیط، مرا داشت خرد می‌کرد و تعادل روحی‌ام را از من می گرفت[۹]“. وی ادامه می­‌دهد: “در سال ۱۲۸۴ برابر با ۱۹۰۵ میلادی در آن زمان که جوانی بیست ساله بودم در درگیری میان ارامنه و مسلمان­های قفقاز، من که مسلمانی متعصب بودم، شرکت داشتم و در نتیجه گرفتار و زندانی شدم. در زندان با یک جوان مسلمان دیگر هم بند شدم. مجاور بند ما پیرمردی ارمنی زندانی بود که پیوسته انجیل می خواند. بند ما خلوت بود و خود ما مورد اطمینان خاطر زندانبانان، به همین دلیل بند ما را بازرسی نمی‌کردند. جوان هم بند من برای تهیه نان زندانیان هر روز با زندانبانان به بیرون می رفت. ما از این فرصت استفاده کردیم و به فکر انتشار یک مجلۀ فکاهی و مصور به نام «ملا نهیب» افتادیم. آن جوان کاغذ و ژلاتین و سایر لوازم را از بیرون تهیه و قاچاقی وارد زندان می کرد و من در مدت یک هفته، پنجاه نسخه هشت صفحه ای با دست می­نوشتم و حتی مصور می کردم. هم بندم آن را به خارج می برد و به فروش می رساند. عایدی ما هم بد نبود. مجله به دلایلی یک ماه تعطیل شد و ما آن را دوباره به نام «ملاباشی» منتشر کردیم. راز ما در زندان هیچگاه بر ملا نشد و سبب موفقیت ما وجود همان پیرمرد ارمنی بود که جز تلاوت انجیل به چیزی توجه نداشت. بدین ترتیب ما به دور از چشم همه نشریات خود را تهیه می کردیم[۱۰]“.

اما باغچه­‌بان بعد از آزادی از زندان، همچنان به تشکیل کلاس های درس برای دختران به صورت مخفیانه ادامه می­‌دهد تا این که در سال ۱۲۹۰ در شهرهای ایروان تدریس در کلاس های ابتدایی را نیز تجربه می­‌کند[۱۱]. وی در این سال ها به تالیف و انتشار چند کتاب داستان کودکانه می‌­پردازد و روش های نوینی نیز در آموزش الفبا ابداع می­‌کند. اما باغچه بان در سال ۱۲۹۷ با تشدید جنگ در ایروان، به همراه خانواده عازم ایران می­شود، ولی در این مسیر همگی اعضای خانواده به بیماری حصبه مبتلا می­شوند[۱۲]. اما در ادامه باغچه بان رنج عظیم مهاجرت را به دوش می­‌کشد و با ورد به شهر مرند، به تکاپو می افتد تا مجوز تاسیس مدرسه ای دخترانه را بگیرد که به دلایلی محقق نمی­‌شود. اما باغچه‌­بان از پای نمی ایستد و به تدریس در مدرسۀ احمدیۀ مرند مشغول می‌شود و به دلیل فعالیت های ابتکاری از ادارۀ مرکزی فرهنگ آذربایجان تقدیر نامه دریافت می­‌کند و اعتماد عمومی را به خویش جلب می­‌کند. باغچه بان می­‌گوید: “در مهرماه سال ۱۲۹۹ حکم استخدام به من داده شد و رسماً وارد دبستان دانش شدم. حقوق آموزگاران این دبستان در حدود چهار یا پنج تومان بود و کسی در آن جا بیش تر از هفت تومان حقوق نداشت. فقط حقوق مدیر مدرسه و من پانزده تومان بود. روزی که وارد دبستان شدم بیشتر از ده نفر شاگرد در کلاس وجود نداشت. این کمبود شاگرد دو علت داشت: یکی این که شماری از مکتب داران، مدارس دولتی را که با اصول جدید کار می کردند، تکفیر و تحریم کرده بودند. دیگر این که مردم از شدت فقر، کودکان خود را با روزی یک عباسی و سیصد دینار مزد به کارگاه­های قالی بافی می فرستادند تا کمک هزینه زندگی آنها باشد. آقای تربیت با یک تدبیر ماهرانه این طلسم را شکست. اعلانی پخش کرد که به بچه های فقیری که در دبستان اسم نویسی کنند از طرف ادارۀ فرهنگ، یک دست لباس به رایگان داده خواهد شد. خوشبختانه این اقدام به نفع من نیز تمام شد؛ زیرا در نتیجه آن تعداد شاگردان کلاس اول به هفتاد نفر رسید. چون در آن محیط کسی توان آموزش نداشت، فرصت مناسبی شد که در ادارۀ فرهنگ نفوذ پیدا کنم[۱۳]“.

بنابراین اثربخش بودن فعالیت های آموزشی باغچه­‌بان و جلب نظر برخی از مسئولین ادارۀ فرهنگ، کم کم زمینه ای فراهم می­‌کند تا کودکستان باغچه بان تاسیس گردد. در همین راستا آقای باغچه­‌بان می­‌گوید: “اواخر سال دوم خدمتم بود که آقای فیوضات در رأس ادارۀ فرهنگ آذربایجان قرار گرفت. او از پیشینه کارهای من اطلاع داشت. روزی مرا پیش خود خواند و پرسید: آیا درست است در ممالک مترقی برای تربیت خردسالان سه چهار ساله بنگاه هایی وجود دارد؟ من شنیده بودم در پایتخت روسیه چنین بنگاه­هایی وجود دارد، ولی به چشم خود ندیده بودم. همین مطلب را به آقای فیوضات گفتم. ایشان گفتند که ارمنی ها در تبریز چنین مؤسسه ای دارند، و اضافه کردند که می­خواهند بنگاه مشابهی تأسیس کنند، ولی به هر معلمی که رجوع کرده اند حاضر نشده ادارۀ آن را به عهده بگیرد. سپس پرسیدند اگر چنین مؤسسه‌­ای تأسیس کنند آیا من می­‌توانم ادارۀ آن را به عهده بگیرم؟ به ایشان اطمینان دادم اگر آن را تأسیس کنند، ایشان پشیمان و من شرمنده نخواهم شد. فردای آن روز به همراهی آقای فیوضات به کودکستان خانم خان زادیان رفتیم. این بانوی دانشمند و فاضل، کودکستانی در پنج سال قبل از آن برای تربیت اطفال ارامنه در تبریز تاسیس کرده بود و در حدود ۱۵ نفر دختر و پسر شاگرد داشت که همه ارمنی بودند. آن بازدید برای من بسیار آموزنده بود. یک هفته طول نکشید که با تلاش آقای فیوضات کودکستانی تأسیس شد. من نام «باغچه اطفال» را برای آن پیشنهاد کردم که قبول کردند در ضمن، پیشنهاد کردم که عنوان مربیان کودکان، «باغچه­‌بان» گذاشته شود. البته تازگی کار مانع از استفاده گسترده از این نام شد. من این نام را که برای شغل خود انتخاب کرده بودم، نام خانوادگی خویش قرار داده و در سمت باغچه بانی در آن بنگاه بی سابقه، شروع به خدمت کردم[۱۴]“.

باغچه­‌بان در امتداد این سالها فعالیت های آموزشی و ابتکاری خود را پی می­‌گیرد تا این که در کنار تالیف کتب آموزشی و اجرای نمایش نامه­‌های تخصصی برای کودکان، به فکر تاسیس دبستانی برای کودکان کرو لال و نابینا می­‌افتد. وی می­نویسد: “در سال ۱۳۰۵ روزی به فکر تأسیس کلاسی برای کر و لال­ها افتادم. به نظرم چنین می رسید که اگر رئیس فرهنگ از نیت من آگاهی یابد، به مناسبت این که در دورۀ ریاست او و به کمک او بنای یک مؤسسه تاریخی گذاشته خواهد شد، نظرش نسبت به من تغییر خواهد کرد. با این امید به دیدن او رفتم. وقتی فکر خود را دربارۀ افتتاح کلاس برای کر و لالها با او در میان گذاشتم، با خونسردی به من گفت: «اگر تو چنین استعدادی در خود می بینی که لالها را زباندار کنی، بهتر است در باغچۀ اطفال به کودکان فارسی بیاموزی. ما به دبستان کر و لالها احتیاج نداریم.» از کم لطفی رئیس سخت متأثر شدم. بغض گلویم را فشرد. برخاستم و عذر خواسته، گفتم: «من قمارخانه باز نمی کنم که به اجازه شما نیازمند باشم. فردا تابلو را خواهم زد، شما دستور بدهید آن را پایین بیاورند»، و دیوانه وار در را به هم زدم و بیرون آمدم. دو روز بعد تابلوی دبستان کر و لالها را بالا بردم و هر روز در انتظار مزاحمت بازرسان فرهنگ بودم، ولی تا آخر سال کسی نیامد. من گمان می کردم رئیس بزرگواری کرده و مرا بخشیده است، ولی غافل از این که او در این مدت مشغول اقداماتی بود که بر اثر آن، در ایام تعطیل، هم باغچه اطفال منحل و هم فکر دبستان کر و لالها در نطفه خفه شود. باری، دو روز پس از آن که از دفتر رئیس بیرون آمدم، با اعلانی به مضمون زیر کار جدید خود را آغاز کردم: «در باغچۀ اطفال کلاسی برای خواندن و نوشتن و حرف زدن به بچه های کر و لال افتتاح شد. هر طفل کر و لال می تواند به طور مجانی، از ساعت ۴ تا ۹ بعداز ظهر، برای اسم نویسی به دفتر باغچه اطفال مراجعه کند». البته روشن است تأثیر چنین اعلانی در آن زمان چه می توانست باشد. آن اعلان مانند بمبی منفجر شد و توجه دانشمندان و فرهنگیان تبریز را به خود جلب کرد و جنجالی به راه انداخت[۱۵]“.

اما باغچه‌­بان در ادامه و پس از تدوین کتاب راهنمای الفبای آسان، اعلان عمومی آموزش کر و لال ها، ابداع الفبای دستی گویا و نگارش و اجرای چند نمایش نامه، در سال ۱۳۰۶ و با وجود همۀ این افتخارات، مورد غضب دکتر محسنی رئیس فرهنگ وقت آذربایجان قرار می­‌گیرد و این اتفاق به انحلال باغچۀاطفال منجر می‌شود. این بی مهری منجر می‌شود تا او عطای تبریز را به لقایش ببخشد و ترک دیار کند. لذا آقای باغچه بان در سال ۱۳۰۶به دعوت ابوالقاسم فیوضات رئیس اداره فرهنگ فارس به شیراز میرود و با وجود فشارهای والی این شهر از همان بدو ورود، کودکستانی را در این شهر تاسیس و از همان ابتدا اجرای نمایش را در دستور کار قرار می­دهد[۱۶].

باغچه‌­بان داستان تأسیس کودکستان و فعالیت در شیراز را چنین روایت کرده است: “سابقۀ چند ساله من در آذربایجان و بخصوص در باغچه اطفال تبریز و پذیراتر بودن محیط شیراز کارم را سهل تر می کرد کودکستانی که من در سال ۱۳۰۳ در شهر تبریز به وجود آوردم، در آن تاریخ یک کار بی سابقه و از هر جهت بسیار مشکل بود. زیرا اولاً در آن زمان کودکستانی با چنان برنامه گسترده به وجود نیامده بود که بتوان به تقلید آن کار کرد و یا شخص مطلعی وجود نداشت که از طرز کار و هدف های چنان مؤسسه آموزشی، معلوماتی در اختیار من بگذارد تا به امید راهنمایی او دست به کار شوم. دیگر این که اگر چنین شخص با اطلاعی نیز پیدا می شد، در راه تهیه وسایل کار صدها مشکل وجود داشت که حل آنها کار آسانی نبود در آن زمان کدام معلم و مربی بود که بداند یک تکه چوب بی­مقدار و یک مشت گل و خاک و کاغذ باطله در خانه و مدرسه، از جمله وسایل مهم کار و تربیت نوباوگان است؟ کودکستان نیازمند قصه ها و سرودها و نمایشنامه ها و بازی ها و خلاصه فرهنگ مخصوص به خودش است. در آن زمان نه فقط کسی از وجود آنها خبر نداشت، بلکه در نظر مربیان فاضل نیز این قبیل چیزها معنی نداشت و آنها را ناقابل و زائد و هرزه می­‌دانستند. اولیای اطفال هرگز راضی نبودند جگرگوشه های شان با آن هرزه ها ارتباطی داشته باشند و طرز فکر مربیان نیز همین گونه بود این امر منع جمع آوری و تدوین این فرهنگ کودکانه می‌شد. برای بچه های شیراز شعرهای کودکانه و نمایشنامه ها نوشته و با چاپ سنگی به چاپ رساندم. لباس های نمایشنامه را همسرم می­‌دوخت صحنه­ی نمایش، ماسکها و دکورهای نمایشنامه ای را هم خودم می­ساختم. بچه­‌های شیراز سرودهای کودکانه نداشتند. روی آهنگ­های آسان و مناسب شعر گذاشته و برای شان سرودهای کودکانه به وجود آوردم[۱۷]“.

باغچه­‌بان در امتداد این سالها، به رغم تمام مشکلات و موانع، همچنان با شور و شوق آرمان خویش را پی می‌گیرد. او در این سالها به تدوین و اجرای چندین نمایش نامه می­‌پردازد و ابزارهای آموزشی نوآورانه ای نیز برای تسهیل فرایند یاددهی-یادگیری ابداع می‌­کند که “تلفن گُنگ یا سمعک استخوانی[۱۸]” یکی از مهم‌ترین آنها است. باغچه بان در سال ۱۳۱۵ کارت تصویری ویژه ای برای آموزش الفبا طراحی می‌­کند تا دانش آموزان را از رنج یادگیری الفبا آزاد نماید. بنابراین ابداعات و ابتکارات او ادامه پیدا می‌کند تا این که وی به این فکر می افتد که کودکان کر و لال به چیزی فراتر از مدرسه نیاز دارند، مرکزی مردم نهاد که بتواند پشتوانه ای دائمی برای کودکان کر و لال باشد.

در همین راستا باغچه­‌بان می­‌گوید: ” کم کم به فکر افتادم جمعیتی برای حمایت از کودکان کر و لال تاسیس کنم. نقشه و خیال من این بود که این جمعیت مرجع و پناهگاهی برای کودکان فقیر کر و لال بشود و آنها را تحت حمایت خود بگیرد و لااقل پنجاه طفل را با ماهی پنجاه تومان شهریه به دبستان من بسپارد تا بتوانم به فکر و خیال خود جامه عمل بپوشانم و برای کمک به خود، معلم تربیت کنم و عملیات خود را توسعه بدهم. لذا در سال ۱۳۲۲ با مشورت و یاری چند تن از دوستان، مبالغی در این راه خرج کردم و با دعوت عده ای از رجال و محترمین و مردم خیر، به تأسیس جمعیت مبادرت کردم. نظر به حسن شهرتی که دبستان پیدا کرده بود دعوت من اجابت و «جمعیت حمایت کودکان کر و لال و کور» تأسیس شد. اساسنامه ای تنظیم کردیم و به ثبت رساندم. هیئت مؤسس، خدمتگزار را مادام العمر به سمت ناظر امور مالی و غیره مفتخر کردند. از هم اکنون باید بگویم که در آغاز تأسیس این جمعیت، متأسفانه تا چندین سال نه تنها هیچ گِره ای از کارهای من گشوده نشد، بلکه گرفتاری هایم صد چندان گردید. برای من که با وجود کارهای ضروری دبستان، فرصت ها نایاب تر از کیمیا بود، با تأسیس جمعیت هزار جور بیگاری فراهم شد. مجبور بودم برای جمع کردن اعضای هیئت رئیسه جمعیت از کارهای خود دست بکشم و به این سو و آن سو بدوم و از کیسه محقر خود وسایل پذیرایی آقایان را فراهم سازم. با این وجود اغلب جلسات اکثریت نمی یافت و به هفته های بعد موکول می­‌شد. برای نمونه کافی است بگویم پس از تاسیس جمعیت، این من بودم که درست یک سال دوندگی کردم تا توانستم بالاخره اساسنامۀ آن را در سال ۱۳۲۳ به ثبت برسانم[۱۹]“.

با تمام مشکلات، انجمن حمایت از کودکان کر و لال به ثبت می­رسد و باغچه بان در سال ۱۳۲۴ نشریه ای ویژه نیز برای این سازمان تهیه و انتشار می­‌کند. در ادامه نخستین کلاس تربیت معلم ناشنوایان تشکیل می­‌شود، بعد از چند سال ساختمان جدید دبستان کر و لال­ها در یوسف آباد راه اندازی می­‌شود و در سال ۱۳۳۵ باغچه بان سعی می­‌کند فدراسیون ورزشی ناشنوایان را نیز راه­اندازی کند.

باغچه بان تا آنجا که در توان دارد می‌­کوشد و تا آخرین لحظات زندگی سعی می‌کند همۀ مشکلات و ناگواری های زندگی را به فرصتی برای خدمت به آحاد جامعه تبدیل کند. وی در امتداد این سالها، کتاب های متفاوتی تدوین و تالیف می­‌کند[۲۰] تا در بسیاری از عرصه های آموزش کودکان و نوجوانان، به عنوان اولین باشد. به عبارت دقیق تر می‌توان گفت، باغچه بان کسی بود که شیوه آموزش به ناشنوایان را پایه ریزی کرد[۲۱]؛ نخستین مجله کودکان را به انتشار در آورد؛ نخستین نمایشنامه ها را برای کودکان نوشت و آنها را نیز نشر داد؛ نخستین ماسک ها و تن پوش ها را برای تئاتر کودکان پدید آورد؛ نخستین اجراهای نمایش خلاق را با بازی های نمایشی که خود خلق می کرد پایه ریزی نمود؛ نخستین موسیقی ها را در تئاتر کودکان بنیاد گذاشت؛ نخستین اشعار نمایشی را برای کودکان سرود و نخستین تشکل مردم نهاد را برای معلمین و هنرمندان تئاتر در تبریز بنیان نهاد؛ نخستین تصویر گری او در نمایشنامه های منتشر شدۀ از او هنوز بدعت خود را حفظ کرده است و بعد از صد سال تبدیل به جریان نشده است؛ و از او به عنوان اولین مؤلف و ناشر کتاب کودک در ایران نام می برند. جبار باغچه بان در محیط تاریک و بسته و پر رونق خرافات آن زمان پای تئاتر و موسیقی را به آموزش و پرورش کشاند و دختران را هم تراز پسران به تحصیل در مدارس جدید وا داشت. هم او بود که نخستین بار پای مشاغل و مهارت های اجتماعی را به صورت عملی به آموزش و پرورش کشاند و به کودکان به صورت تجربی آموزش داد[۲۲].

در نهایت آقای باغچه بان با این که همواره عاشق زندگی و تجلیات آن است و تا لحظۀ آخر زیبایی های جهان‌ را‌ می‌ سـتاید و بـه آن درود می‌ فرستد‌، سر‌انجام با آن هـمه کـوشش و تـلاش بـی نـظیر در سن ۸۱ سالگی پس از یـک بـیماری کوتاه چهار روزه در تـاریخ چهارم آذر سال ۱۳۴۵ خورشیدی چشم از جهان فانی فـرو می­بندد و نـاشنوایان ایـران را در‌ انـدوهی‌ ابـدی‌ فرو می­برد[۲۳]. دخترش ثمینه باغچه بان، آخرین روزهای زندگی و حال و هوای پدر را چنین روایت کرده است: “پدرم در عصر پنجشنبه چهارم آذر ماه سال ۱۳۴۵، دنیا را با تمام پستی و بلندی هایش و زشتی و زیبایی هایش بدرود گفت، در حالی که به عظمت و بی پایانی زندگی عشق می­‌ورزید و به آن تعظیم می کرد. او در سالهای آخر عمرش در یکی از کلاس­های طبقه اول آموزشگاه زندگی می کرد. ساختمان از طرف سازمان برنامه ویژه آموزشگاه باغچه بان ساخته و پرداخته شده بود. همسرش صفیه، در آپارتمان کوچکی که در طبقه بالای این ساختمان برای او ساخته شده بود، زندگی می‌­کرد[۲۴]. پدرم در آخرین سال زندگانی اش یعنی سال ۱۳۴۵، چنان که آرزویش بود، دبستانی را که با بیم و امید بسیار در کُنج مطب دکتر فرهمند در خیابان ناصر خسرو در سال ۱۳۱۲ پایه گذاری کرده بود، در غایت شکوفایی می‌دید. مدرسه اش نه تنها اکنون دارای دو ساختمان بزرگ و مجهز بود، بلکه در ضلع جنوب شرقی آن کلینیک شنوایی و گفتار باغچه‌­بان، وابسته به جمعیت حمایت کودکان کر و لال، ایجاد شده بود، کلینیکی که از نظر فنی و تجهیزات به راستی کامل و خدماتش برای کلیه مراجعین رایگان بود. در این زمان، در این مدرسه، کودکان ناشنوا از پنج سالگی آغاز به زبان آموزی و آموزش می کردند، و تا کلاس نهم به تحصیل خود ادامه می دادند، آن گاه گروهی راهی دبیرستان­ها و گروهی وارد آموزشگاه های حرفه ای می شدند. در خرداد ماه ۱۳۵۴ نخستین گروه ناشنوایان دیپلم گرفتند. از آن جا که سرانجام در فروردین ماه سال ۱۳۴۵ بودجه آموزشگاه باغچه بان از طرف سازمان برنامه تأمین شده بود، و پدرم دیگر مجبور نبود برای تأمین هزینه مدرسه اش عمر گرانبهایش را صرف درگیری ها و چک و چانه زدن با مسئولیت غیر مسئول وزارت آموزش و پرورش بکند. در نتیجه زمان بسیار کوتاهی را که از عمر گرانبها و پرتلاش پدر باقی مانده بود، فارغ از نگرانی های تأمین بودجه مدرسه اش گذراند از همه بالاتر، صبح برنامه های تربیت معلمین ناشنوایان دمیدن آغاز کرده بود و در مدرسه او، آن چنان که آرزویش را کرده بود، معلمین تهرانی و شهرستانی دوره های ویژۀ کارآموزس و کارورزی می­‌دیدند[۲۵]“.

باری، در سال ۱۳۴۵ باغچۀ اطفال، بدون باغچه­‌بان می­‌شود. اما به همت باغچه بان، اینک بذرهای بسیاری رُسته اند، جوانه زده­اند و خود تبدیل به باغچه بان ها شده اند. با این وصف، خود باغچه بان هیچ گاه کارها و ابتکاراتش را برنمی­‌شمارد تا به کسی بگوید من برای کودکان و نوجوانان یا برای ایران کاری کرده ام. وی در فرازی می­‌گوید: ” چگونه می توانم ادعا کنم که من خدمتگزار جامعه بوده ام؟ آن چه کرده‌­ام و می کنم برای ادای این همه دِینی است که به گردن دارم. اگر هزاران سال زندگی کنم و شب و روز زحمت بکشم، هرگز ممکن نیست دِین یک ساعت از آسایش خود را ادا کرده باشم. به این سبب بود که حرفه آموزگاری را برای خود برگزیدم تا به گونه ای ادای دِین کرده باشم و اکنون به این باور ژرف رسیده‌­ام که آموزگار باید بی اجر و منت کار کند. البته بسیاری با این دیدگاه من موافق نیستند، و خود نیز باید اعتراف کنم که در شرایط موجود، انتظار چنین چیزی از آموزگاران، انتظاری نابجاست. ولی مطمئن هستم که روزی خواهد رسید که این آرزوی به ظاهر محال، ممکن خواهد شد. من خود تا آن جا که توانسته ام به این راه رفته ام و خواهم رفت. من تا امروز هرگز در اندیشه مال اندوزی در این راه نبوده ام، و با این که در دنیا مالک هیچ ملکی نبوده ام، تمام دنیا را از آن خود می‌دانم. اطمینان دارم که به هرجا بروم هیچ دری به روی من بسته نیست. اگر در زندگی توانسته‌­ام احترام همنوعان خود را به دست آورم، به این سبب بوده است که مردم مرا یک بدهکار خوش حساب دانسته اند که همیشه ادای دین را وظیفه خود دانسته ام و در این راه زحمت کشیده ام. از این رو گرچه به ظاهر ندار و بی‌چیز هستم، ولی در باطن خود را بی‌نهایت غنی و بی نیاز می‌شناسم[۲۶]“.

 

هویت بخشیدن به ادبیات نمایشی کودک و نوجوان

مروری بر فعالیت های نمایشی باغچه­‌بان نشان می­‌دهد که ادبیات نمایشی کودک و اجرای تئاتر با کودکان در ایران با وی آغاز شده است. اجرای نمایش «خُرخُر» با کودکان مدرسه­ی «احمدیه» در مرند، و تالیف متن­های نمایشی: «خانم خزوک[۲۷]»،«جمشید و شاپور»، «گرگ و چوپان[۲۸]» و « پیر و ترب[۲۹]» نشانگر این مدعاست. باغچه‌­بان با نوشتن قطعه های نمایشی برای کودکان پیش دبستان از دو سو پیشگام به شمار می رود. نخست اینکه با این آثار نام خود را به عنوان پدر ادبیات نمایشی کودکان در ایران ثبت کرده است. دوم اینکه مواد آموزشی و کمک آموزشی برای کودکان پیش دبستانی پدید آورد که این مهم اهمیت آثار وی را دو چندان می­‌کند. افزون براین، جبار باغچه بان نه تنها پدر ادبیات نمایشی ایران محسوب می شود، بلکه باید او را بنیان گذار تئاتر کودک در ایران نامید، چرا که او؛ برای اولین بار «برای» کودکان نمایشنامه می نویسد، برای نخستین بار نمایشنامه هایش را «با»کودکان کارگردانی می کند و به صحنه می­برد، و برای بار اول در ایران، نمایشنامه ی کودکان منتشر می کند. نمایشنامه هایی مصور که خود آنها را تصویر سازی می کند. نتایجی که به صورت منطقی از فعالیت های تئاتری جبار باغچه بان به دست می آید؛ پرداختن به عناصریست که در تئاتر کودک جایگاه مهمی دارند. جالب این جاست که لازم نیست برای کشف و ظهور این عناصر در صد سال گذشته، دنبال تاریخ پیدایش آنها بگردیم، چون تمامی آنها به وسیله­ی همان کسی پایه ریزی شده که نمایشنامه نویسی و اجرای تئاتر را با کودکان آغاز کرده است؛ یعنی نابغه ای به نام جبار باغچه بان.

شاید در نظر نخست عنوان نابغه برای او قدری اغراق آمیز به نظر برسد، اما پی بردن به عمق و گستردگی فعالیت های نمایشی کودکان با توجه به فضای بسته ای که او در آن زندگی می کرده است، عدم تسلط کافی به زبان فارسی، زندگی در مهاجرت های مکرر در بی سامانی ها، حضور در آشوب جنگهای داخلی و جنگ بین‌المللی اول، تحولات زیر بنایی در روسیه توسط انقلاب اکتبر، بیکاری و عدم تداوم برای پیگیری های آموزشی و تربیتی کودکان، آنگاه در چنین شرایطی بوجود آوردن تحولاتی زیربنایی در تئاتر کودک، به یک معجزه شباهت دارد. با توجه به این شرایط است که می توان، شخصیت قهرمان او را بیشتر شناخت. فراموش نکنیم که خلق اولین­ها معمولاً از نخبگان نشئت می گیرد و جبار باغچه بان در حیطه های وسیعی پیشتاز بوده است[۳۰]. برای نمونه فعالیت های تئاتری باغچه­‌بان با احتساب «بازیهای نمایشی» و « نمایش خلاق» چهار بخش از این انواع را شامل می شود: ۱- اجرای بازیهای نمایشی. ۲- اجرای نمایش خلاق. ۳- اجرای تئاتر با کودکان. و ۴- نمایشنامه نویسی برای کودکان. که البته به این اولین ها یک ردیف دیگر هم می شود افزود؛ یعنی او را هم چنین نخستین مولف «اُپرت[۳۱]» برای کودکان نیز می‌توان نامید. وی در سطر نخست نمایشنامه ی «دو پری» که تمامی آن به شعر است و بازیگران کودک آن می بایست گفت­وگوهای خود را به شعر و با موسیقی بیان کنند، این نمایشنامه را « اُپرت» نامیده است[۳۲].

بنابراین بهره مندی از توان تئاتر در مسیر آموزش در دورانی که به قول خود باغچه بان اولیای اطفال این قبیل کارها را خلاف اخلاق و ادب می دانستند یکی از مهمتربن روشهای ابتکاری او بود که می توانست به وسیله آن از طریق مشاهده وقایع و حوادث، یادگیری کودکان را کاملتر کند. موضوع بدیعی که بسان هر کار ابتکاری دیگر به نظر از همان ابتدا با انتقادات زیادی روبرو بود و کارشکنی های زیادی بر حاشیه آن سوار شد[۳۳]. از دیگر ویژگی های قابل تامل نمایش­های اجرایی باغچه بان تبحری بوده است که وی در بخشهای مختلف از جمله نمایشنامه نویسی، نگارش شعر و سرود، طراحی دکور، طراحی ماسک های حیوانی، طراحی انواع شکلک و چهره ها، موسیقی، طراحی لباس و… از خود نشان می داده است[۳۴].

رویکرد آموزشی باغچه‌­بان

نگرش باغچه‌­بان به کودک، هم با نگرش رایج آن زمان و هم با شرایط اکنون متفاوت بوده است. او بین کودکان تبعیض قائل نبود. کودکان ناشنوا در کنار دیگر کودکان آموزش می دیدند. با شناختی که می توان از آثار وی به دست آورد می‌­توان نتیجه گرفت که باغچه‌­بان به این اصل باور داشته است که کودکان را نباید از هم جدا کرد. براین اساس نباید کودک تیزهوش، کندذهن یا ناشنوا و … را ایزوله کرد. در این روش کودکان در یک کلاس کنار هم می­نشینند و همدلی و مشارکت را در عمل می آموزند. باغچه بان نگاه خاصی به کودکان محروم داشت. به حقوق کودکان در آموزش احترام می‌­گذاشت. او به تفاوت­های فردی کودکان توجه داشت و خشونت، رقابت، تبعیض و مقایسه در کلاس های او راه نداشت. برنامۀ آموزشی او که در کلاس هایش پیاده می کرد رشد محور بود و رشد همه جانبۀ کودک یعنی رشد جسمی، عاطفی، اجتماعی و کلامی کودک را در نظر می گرفت. او مربیان خود را آموزش می داد و با والدین در ارتباط بود و از مشارکت والدین استفاده می­‌کرد. باغچه بان علاوه بر فضای فیزیکی، به فضای عاطفی مهدکودک بسیار توجه داشت، چیزی که هنور هم در مهدکودک های ایران نادیده گرفته می­‌شود. باغچه­‌بان در برنامۀ آموزشی خود بر فعالیت های هنری، جسمی- حرکتی و بازی، به ادبیات و داستان برای آموزش زبان، فعالیت­های گروهی و مشارکتی، آموزش ریاضی وعلوم طبیعی و محیط­زیست تاکید داشت. از این رو می­توان گفت روش آموزشی باغچه­‌بان با نظریه­‌های انسان­گرا مشابهت زیادی دارد. او در نظام آموزشی خود به چهار بعد کودک، والدین، مربی و جامعه توجه داشت و در کل زندگی­اش آینه­ای بود از باورهایش؛ چیزی که در آموزش کودک بسیار مهم است (قاسم زاده، ۱۳۹۴). بنابراین برخی از مهمترین راهبردهای آموزشی باغچه بان به قرار زیر است:

تبادل نظر: از نظر آموزشی، باغچه بان، انسان خود آموز و خودیاب است و همانطور که کودک زبان را از محیط یاد می گیرد، در مدرسه نیز دانش آموز تحت نظر آموزگار دانش را فرا می گیرد. برپایه این اصل آموزگار هیچ چیز تازه ای به شاگرد تعلیم نمی‌­دهد؛ مگر اینکه در زمینه معلومات مشترکی که دارند، تبادل نظر می کنند و به این ترتیب، ذهن شاگردان روشن می شود.

اصول تجدید خاطره: اصول تعلیم باغچه بان برپایه اصول «سیب ونخ» است. همانند اینکه به انگشت کودک نخی می بندند و به او می گویند که پیش پدر برود و به او بگوید که سیب بخرد. بر این اساس، برای اینکه کودک الفبا را به آسانی یاد بگیرد، باید اصول سیب و نخ را به طرز صحیحی یاد بگیرد، به این معنی که کودک قبلاً سیب را خوب بشناسد، و صدای کلمات نیز به او معرفی شود، سپس هر یک از حروف برای نمایندگی یک صدا به کودک نشان داده شود.

ابداع روش ترکیبی در سوادآموزی: این روش، واکنشی در مقابل روش­های تحلیلی و کلی در تعلیم الفبای فارسی است. براساس روش تحلیلی، کودک ابتدا حروف را یاد می گیرد، سپس به کمک آنها به یادگیری کلمات نایل می شود، ولی در روش کلی، کودک ابتدا شکل کلی کلمه را میخواند و پس از اینکه کلمه را آموخت، تجزیه کلمه به حروف آغاز می شود. در حالی که براساس روش ترکیبی ابداعی باغچه بان ابتدا کل کلمه را که «کلمه کلید» نامیده می شود، به کودک نشان می‌دهند و سپس در قالب آن، حرف جدید را به کودک می آموزند.

توجه به عملیات مقدماتی قبل از سوادآموز: جبار باغچه‌­بان یکی از دلایل عدم موفقیت در سواد آموزی را در گذشته، فقدان توجه به ایجاد آمادگی لازم در کودک قبل از آغاز آموزش خواندن و نوشتن می‌داند. براین اساس، او فعالیتهای تجربه کردن صداهای کلمات از طریق بازی، بخش کردن کلمات، کشیده گفتن صداهای هر بخش، تربیت کردن دست برای اداره نمودن قلم، فهماندن درست و ادا کردن صدا و کلمه و جمله، آموزش دادن خواندن به وسیله علائم واسطه ای بین صدا و حروف، و نیز استفاده از مکعب­های رنگی را پیشنهاد می کند.

توجه به تکنیک­های ادبیات کودکان: باغچه بان معتقد بود که برای رسیدن به اهداف آموزشی، باید از روش بازی، نمایشنامه، سرود، شعر، قصه و کارهای دستی بهره گرفت[۳۵].

 

ابتکار در آموزش الفـبا

بـاغچه­‌بان نزدیک ۵۰ سال از زنـدگی خـود را به کار و پژوهش روی روش­های الفبا‌ آموزی اختصاص داد. در دوره ی زمانی ۱۳۰۰ تا ۱۳۴۰ روش او در بیشتر مدرسه های پیشرو و نـمونه، دانـش‌سراها و کلاس­های بزرگسالان به مرحله ی اجرا گـذاشته شـد. نخستین الفـباآموز او بـه سـال‌ ۱۳۰۳‌ به نام الفبای آسـان به چاپ رسید که پایه های الفبا آموزهای بعدی او قرار گرفت. در سال ۱۳۱۴ به دستور عـلی اصـغرحکمت وزیر فرهنگ وقت، کتاب الفبا و کـتاب‌ دسـتور‌ تـعلیم الفـبا بـرای معلمان او با هـزینه ی وزارت فـرهنگ منتشر شد. کتاب دیگر او برنامه کار آموزگار در کلاس اول در زمان وزارت‌ علی‌ اکبر سیاسی انتشار یافت. هـمچنین‌ بـاغچه‌ بـان برای نخستین بار در همین زمان روش خود را بـه ۴۰۰ تـا ۵۰۰ نـفر از آمـوزگاران آمـوزش داد. بـر پایه ی روش او چندین‌ کتاب‌ برای سال نخست دبستان‌ نگاشته‌ شد. از این کتابها می توان به کتاب اول ابتدایی که در سال ۱۳۲۲ منتشر شد اشاره کرد. همچنین کتاب­هایی همانند این کـتاب در سال های ۱۳۲۷ و ۱۳۲۹ نیز به‌ دست‌ آمده است که همه ی آنها یا نوشته ی خود باغچه بان است یا بر پایه ی روش‌های او نوشته شده اند. باغچه بان در آموزش الفبا روش تحلیلی با گرایش به روش کلی را برگزید که به‌ روش ترکیبی معروف است. او می‌نویسد: کودک در آغاز آنچه‌ را‌ می‌‌بیند و می شـنود بـه شکل کل است. پس از اندک زمانی هم می‌بینیم همین بچه دیگر ‌‌حاضر‌ نیست بغل هرکس برود و بین پدر و مادر خود فرق می گذارد. پس عـلت‌ پیـدایش‌ این‌ حال در کودک از اینجاست کـه او پس از شـناختن اشخاص (شکل کل) به شناختن‌ جزئیات آنها می پردازد و آنگاه چنین نتیجه می گیریم که کودک در آغاز‌ معانی را به شکل کل‌ و تام‌ می شناسد و بعد بـه تـجزیه پرداخته، به جزییات آنـها آشـنایی می‌یابد… و اینک می خواهیم این دو قانون را در تدریس الفبا تطبیق دهیم و بنابراین می گوئیم: در تعلیم نوشتن و خواندن ابتدا‌ باید کودکان را با کلیات مشغول داشت، یعنی مثلاً اول کلمه را به او نشان داد و پس از آنکه کـودک ایـن کلمه را به خوبی شناخت جزییات آن کلمه را به‌ کودک‌ ارائه داد و آن را تجزیه و ترکیب نمود. بدلیل این که کودک جزییات اندام پدر و مادر و هر چیز دیگر را جداگانه و در خارج از آنها نشناخته است. پس عمل کسانی کـه‌ هـنوز‌ به سـبک قدیم می خواهند قبلاً ۳۲ حرف را به کودک شناسانیده بعد نوشتن و خواندن را تعلیم کنند برخلاف قانون طبیعی و سر تا پا غلط اسـت. همچنین تدریس کسانی‌ که‌ می گویند: (الف- به صـدای مـدی آ، ه بـه صدای واوی- هو: آهو) غلط اندر غلط است. پس باید در تدریس الفبا اولاً کل را به جزء­ها مقدم داشته و ثـانیاً‌ ‌جـزهای‌ هر‌ معنا را در داخل خود‌ آن‌ کل‌ شناسانیده و سپس به تجزیه و ترکیب پرداخت.

بنابراین می­‌توان گفت بـاغچه بـان در اجرای روش های آموزشی کاملاً به اصل کودک محوری باور داشته و در‌ شیوه‌ های‌ عملی آموزش و پرورش در کودکستان و دبـستان، روش آموزگار‌ محوری‌ را کنار گذاشته و تلاش می­‌کرده است تا دیدگاه های خود را به صورت جزئی و عینی در کتاب های درسـی پیاده کند[۳۶].

 

نتیجه­‌گیری

داستان زندگی باغچه بان، داستان از پای نایستاندن و ادامه دادن است. داستان رودخانه ای است که هیچ پیچ و خم و سنگ و سدی، نتوانسته او را از جریان داشتن و پیش رفتن باز دارد. بِسان رودخانه­ای که ماهیت وجودی اش روان بودن است، چنان که همۀ موانع مسیر را به خویشتن می­‌کِشد و ترانۀ شُرشُر به طبیعت ارزانی می­‌دارد، باغچه بان نیز آمده بود تا به انسان ها درس تدوام داشتن و ادامه دادن بدهد. ابتکارها و نوآوری های باغچه بان گویای این است که در مواجهه با محدودیت ها و چالش­ها است که خلاقیت ها و ظرفیت­های آدمی به شکوفایی می­رسند. این زمینه­‌های غنی و امکانات مادی فراوان نیست که ظرفیت های وجودی فرد را بارور می­‌کند، بلکه به مدد پشتکار و ایمان درونی است که فرد می­‌تواند هر مانعی را به یک فرصت تبدیل کند و فراتر از مکان و زمان در پی آرزوهایش روان شود.

در اندیشۀ باغچه‌­بان، مدرسه فقط مدرسه نیست، بلکه مدرسه خود زندگی و عین زندگی است. برای اثبات این مدعا همین بس که مکان زندگی خانوادگی و فعالیت های حرفه ای باغچه بان، در جایی غیر از مدرسه نبوده است. در همین راستا ثمینه، دختر باغچه بان در مورد زندگی همۀ اعضای خانواده در مدرسه می‌گوید: “زندگی در مدرسه برای ما بچه‌ها هیچ بد نبود. پدرم می‌گفت من با این درآمد خیلی محدود معلمی نمی‌توانم خانه‌ای بگیرم که حیاط داشته باشد، باغچه داشته باشد، حوض داشته باشد. پس من باید خانه‌ام با مدرسه‌ام یک‌جا باشد. بنابراین خانۀ ما همیشه در مدرسه بود. همۀ ‌ما توی مدرسه به دنیا آمدیم. برادرم ثمین و من، هردو در باغچۀ اطفال تبریز به دنیا آمدیم. او در سال ۱۳۰۲ و من در سال ۱۳۰۴٫ خواهرم پروانه هم در کودکستان شیراز به دنیا آمد، همۀ ما در مدرسه با محدودیت‌هایش و با امکاناتش بزرگ شدیم و در همانجا هم ازدواج کردیم[۳۷]“.

باغچه بان مدرسه را مکانی برای زیستن تعریف کرده بود، و بر همین اساس توجه و تأمل در برنامه های درسی و سازو کارهای آموزشی وی گویایی این است که محتواهای درسی و روش های تدریس وی نیز از خود زندگی گرفته شده بود. توجه همه جانبه به ادبیات کودکان، اولویت دادن به فعالیت های مشارکتی دانش­آموزان؛ در نظر گرفتن اقتضائات زندگی والدین، نیازسنجی آموزشی، چشم امید نداشتن به وعده­‌های مقامات دولتی، جلب مشارکت دغدغه­مندان برای تشکیل سازمان های مردم نهاد، اجرای آزمایشی برنامه­‌های آموزشی در مقیاس­های کوچک، عدم همرنگی با اجتماع، داشتن نگاه بلندمدت به برنامه های آموزشی، در اولویت قرار ندادن منافع شخصی و اقتصادی و توکل و ایمان قلبی در پیمودن مسیر، حداقل درس­هایی است که می­‌توان از مکتب باغچه بان آموخت.

بنابراین از آنجا که بسیاری از چالش­ها و مشکلات مدارس ایران همچنان به قوت خود باقی است، لذا می‌توان از سیاست های آموزشی و راهبردهای یادگیری مدنظر باغچه بان الهام گرفت و آنها را در مدارس دولتی و خصوصی بکار برد. از این رو شناختن و بازشناختن باغچه­‌بان ها بیش از پیش ضرورت دارد[۳۸]. در نهایت مطالعه و استخراج تاریخ شفاهی مراکز باغچۀ اطفال و مدرسۀ ناشنوایان، و مقایسۀ تطبیقی روش های تدریس باغچه‌­بان، از حوزه­‌هایی است که می­‌تواند مدنظر پژوهشگران و علاقه مندان تعلیم و تربیت قرار گیرد.

 

فهرست منابع

ابراهیمی، امیرعباس (۱۳۸۶).گذری بر زندگی و آثار جبار باغچه­‌بان (۱) : به بهانۀ هشتم مهر روز جهانی ناشنوایان، تعلیم و تربیت استثنایی، شمارۀ ۷۰ و ۷۱، ۴۷-۳۹٫

احدیان، پریسا (۱۳۹۸). گزارش شب جبار باغچه­‌بان ، خانۀ اندیشندان علوم انسانی، مجلۀ بخارا. شمارۀ ۱۳۱، ۱۵۳-۱۴۷٫

باغچه­‌بان، جبار (۱۳۹۴). روشنگران تاریکی : خودنوشت­های جبار باغچه بان و همسرش. تهران: مؤسسۀ فرهنگی هنری پژوهشی تاریخ ادبیات کودکان.

باغچه­‌بان، جبار(۱۳۵۶). زندگینامه جبار باغچه بان به قلم خودش. تهران: ارژنگ

میرعلائی، مسعود (۱۳۹۲). جایگاه حقیقی جبار باغچه­‌بان و نخستین نمایش نامۀ خردسالان و کودکان او، با نگاهی به نخستین نمایش نامۀ چاپ شدۀ تاریخ ادبیات نوین نمایشی کودکان ایران: “خانم خزوک یا خود انتخاب رفیق”، کتاب ماه کودک و نوجوان، شمارۀ ، ۵۶-۴۹٫

رحیمی، علی (۱۳۹۷). نگاهی به فعالیت‌های جبار باغچه­‌بان در یکصدمین سالگرد تئاتر کودک و نوجوان/ نکوداشت مردی که از هیچ تلاشی برای تعلیم و تربیت فرو گذار نکرد / جمعه ۲۰ مهر ۱۳۹۷ / منتشر شده در وب سایت ایران تئاتر.

کاکوجویباری، علی اصغر(۱۳۷۲). نگاهی به روش ترکیبی در سوادآموزی (به بهانۀ سالگرد درگذشت جبار باغچه­‌بان)، رشد معلم/ شمارۀ ۹۴، ۵۶-۵۲٫

کریمی، وحید، اسکندری، زهرا و اصغرپوربسیم پریسا (۱۳۹۱). رویکردهای آموزشی و توانبخشی در کودکان کم شنوا. تعلیم و تربیت استثنایی. شمارۀ ۱۱۳٫ ۶۷-۵۷٫

کیانیان، داوود (۱۳۹۸)، جبار باغچه­‌بان بنیان گذار اولین های تئاتر کودک در ایران، مجلۀ بخارا. شمارۀ ۱۳۱، ۱۶۶-۱۹٫

وحیدنیا، سعیده (۱۳۹۱). ناگفته‌هایی از «باغچه‌بان»‌ها. منتشر شده شنبه ۱۳ خرداد ۱۳۹۱در روزنامۀ شرق به آدرس: http://old.sharghdaily.ir/news/91/03/13/33153.html

 

قاسم زاده، فاطمه (۱۳۹۴). بزرگترین خدمت باغچه بان ابداع روش ساده آموزش خواندن و نوشتن به کودکان بود. برگرفته از سایت کتابک به آدرس : https://ketabak.org

نوری، محمد (۱۳۹۸). سالشمار زندگی و آثار جبار باغچه­‌بان. مجلۀ بخارا، شمارۀ ۱۳۱، ۱۴۵- ۱۳۵٫

وب سایت کتابک/ https://ketabak.org/

وب سایت موسسه پژوهشی تاریخ ادبیات کودکان/ https://koodaki.org/

وب سایت ایران تئاتر/ https://theater.ir/fa/

 

[۱] . جبران خلیل جبران (۱۹۳۱ –۱۸۸۳) اهل بشرّی لبنان و نویسندۀ لبنانی-آمریکایی بود.

[۲]. نامه های عاشقانه ی یک پیامبر، نوشته جبران خلیل جبران، گردآوری پائولو کوئلیو، ترجمه آرش حجازی

[۳] . ایرَوان پایتخت و بزرگ‌ترین شهر جمهوری ارمنستان است که مرکز اداری، فرهنگی و صنعتی این کشور نیز محسوب می­‌گردد.

[۴] . باغچه بان در مورد سبک تربیتی پدرش می‌­گوید: ” من از نحوه ی تربیت پدر و مادرم چنین استنباط می کردم که آنها می خواستند فرزندشان گل بی خاری باشد. پدر بیچارهی من همیشه اصل نترسیدن را به من تلقین می کرد ولی نمی دانست که بی اسلحه نمی توان نترسید و نباید نترسید. انسان را باید از زمان کودکی با این اسلحه آشناکرد و گرنه در بزرگی هر چند انواع زیادی از این سلاح ها را بشناسد نمی تواند از آنها استفاده کند . قسم خوردن مردم عامی همان سلاحی است که اینان برای حفظ زندگی خود در بچگی از بزرگترانشان آموخته اند (باغچه بان، ۱۳۵۶: ۷۴). وی اضافه می­‌کند: “می توان گفت که کیفیت خلق و خوی آدمی با نوع حوادث و تأثیر آنها بستگی دارد. شاید ناملایمات و ناراحتی های مداوم و محرومیت­هایی که از زمان کودکی تا امروز گریبانگیرم بوده و تأثیرات ناهموار نقایص تربیت ابتدایی موجب پیدایش این طرز فکر و اخلاق من بوده است. تا آنجا که به خاطرم می رسد زندگی و تربیت ابتدایی من پر از فشار و محرومیت بوده. مانند مرغ یا گوسفندی که برای جلوگیری از فرارش دست و پایش را ببندند دست و پای من بسته بوده است. و من در زمان کودکی به پندهای توأم باخشونت واستبداد پدرم خو گرفته و حتی به آن اعتقاد داشتم. زیرا می اندیشیدم که نیت او در آن خشونت ها سعادت من است. نه فقط زجرهایی که به من می داد مانند بیماری که از خوردن داروی تلخ طبیب ناچار باشد با خوشی تحمل واستقبال می کردم بلکه اورا مجسمه ومظهر درستی و راستی نیز می‌دانستم. حتی آشنایان او را نیز از اولیای الله می­‌شمردم” (باغچه بان، ۱۳۵۶: ۲۰).

[۵] . باغچه بان، ۱۳۹۴: ۳۶٫

[۶] . باغچه بان، ۱۳۵۶: ۲۷٫

[۷]. میرزا حسن تبریزی (۱۳۲۳-۱۲۳۰) مشهور به رُشدیه از پیشقدمان نهضت فرهنگی ایران در سده قبل بود. وی نخستین مؤسس مدارس جدید در تبریز و دومین مدرسه در تهران (بعد از دارالفنون) بود، او را پدر فرهنگ جدید ایران نامیده‌اند.

[۸] . باغچه بان، ۱۳۵۶: ۲۶٫

[۹] . باغچه بان، ۱۳۹۴: ۴۰٫

[۱۰]. باغچه بان، ۱۳۹۴: ۴۱٫

[۱۱] . باغچه بان در این سالها با صفیه میربابایی آشنا می­‌شود که حاصل ازدواج آنها ثمین، ثمینه و پروانه باغچه بان است. در امتداد این سالها خانم میربابایی نیز دشواری های زندگی را دوش می‌­کشد و همراه و هم پای باغچه بان درگیر فعالیت های آموزشی است و تا آخرین لحظات زندگی، توان و انرژی خود را وقف کودکان و نوجوانان این سرزمین می­‌کند. ایشان در ذیل خاطره ای فرایند آشنایی اش با باغچه بان و رسم و رسوم ازدواج در آن روزگار را چنین روایت کرده است: ” من حالا به شانزده سالگی قدم گذاشته بودم. در این زمان مردی از همشهری هایمان به نام جبار عسگرزاده، که او هم از مهاجرین بود، به خواستگاری من آمد. تنها چیزی که در این روزگار جنگ و درگیری و کشت و کشتار به آن نمی اندیشیدم، ازدواج بود. راستش در آن زمان از دنیا و زندگی و خودم رو گردان بودم. مادر مرا به کناری کشید و گفت: «تو باید به این ازدواج راضی بشوی. مگر نمی‌بینی هر روز دختران و زنان مردم را به زور می برند و سر به نیست می کنند، و کسی از سرنوشت آنها خبردار نمی شود و به داد آنها نمی رسد؟ من زنی تنها هستم، چه دلور می توانم از تو که دختر جوانی هستی نگه داری کنم.» حرف­های مادر مرا قانع کرد. او حق داشت. و این گونه شد که من به ازدواج با جبار عسگرزاده که با من تفاوت سنی زیادی داشت، رضایت دادم. در حالی که به هیچ یک از آرزوها و رویاهایی که در سر می پروراندنم، نرسیدم. من هم مانند تمام دختران جوان آرزوها و نقشه ها و هوس­هایی در سر داشتم. من دیده بودم که چه مراسم زیبایی برای ازدواج دختران جوان بر پا می­‌کنند. خنچه هایی که به خانه عروس می آوردند، لباس های رنگارنگ، تاج­های گل، تور عروس، آینه و شمعدان ها، نوازندگان تار و قابال و خواننده‌­ها که شکسته قره باغ می خواندند و هنوز هم صدایشان در موسم طنین افکن است. سه روز و سه شب جشن می گرفتند، پای کوبی می کردند، مشعل ها روشن می‌شد. همه جا سی و سرور بود و با این شور و شادی و قربانی کردن گوسفند پیش پای عروس، دختر وارد خانه داماد می‌شد. لای من از برگزاری همه این رسم و سنتها که برایم آرزو و رویا بود، محروم ماندم. و این گونه بود که رویاهای جوانی ام را با شتاب پشت سر می گذاشتم! (باغچه بان، ۱۳۹۴: ۱۷).

[۱۲] . باغچه‌بان این اتفاق را چنین وصف نموده است: “چند روزی از ورود ما به آن جا نگذشته بود که ابتدا همسرم و به نوبت مادر او علویه خانم، خواهر و برادرش ربیعه و اسد، ۲۵ روز بی خبر از خود و جهان خارج، پهلوی هم افتاده و با تب های جهنمی، دست به گریبان بودیم. نه تنها دارو و طبیب نبود، بلکه کسی پیدا نمی‌شد یک قاشق آب به گلوی ما برید روزی از شدت تب سر به بیابان گذاشتم. گویا می خواسته ام خود را به رود ارس بیاندازم، که مردم می رسند و مانع می شوند. پس از ۲۵ روز به هوش آمدیم. نه فقط پرستاری بالای سر خود ندیدیم، بلکه جزئی اثاثی که هنگام فرار از زادگاه خود برداشته بودیم، به سرقت رفته بود. تنها کسی که پس از به هوش آمدن از ما پرستاری می­‌کرد، ربیعه خواهر همسرم بود. این دختر شش ساله هر روز با حالی زار، خود را به صحرا می کشاند و برای خوراک ها سبزی صحرایی می­چید. تا ده روز پس از به هوش آمدن، دوا و غذای ما همین سبزی صحرایی بود که «غاز ایاقی» نام داشت. ساقه آن را می جویدیم و شیره آن را می خوردیم. همین مختصر کافی است که نمایانگر رنج ها و آلام ما درآن مدت باشد. در جریان این سرگذشت عجیب، آن چه برای خود من حیرت انگیز است این که هر پنج نفر جان سالم در بردیم و چقدر غم انگیز بود که پس از مدتی ربیعه دوباره حصبه گرفت و درگذشت”. (باغچه بان، ۱۳۹۴: ۴۵).

[۱۳]. باغچه بان، ۱۳۹۴: ۶۱٫

[۱۴] . باغچه بان، ۱۳۹۴: ۶۸٫

[۱۵] . باغچه بان، ۱۳۹۴: ۷۴٫

[۱۶]. رحیمی، ۱۳۹۷٫

[۱۷]. باغچه بان، ۱۳۹۴: ۹۱٫

[۱۸] باغچه بان در کتاب روشنگران تاریکی فرایند ساخت و به ثبت رساندن تلفن گنگ را چنین روایت نموده است: “در سال ۱۳۱۲، در اواخر نخستین سال تاسیس دبستان با وجود این که اطلاعات تکنیکی و تحصیلات فنی نداشتم، و اطلاعاتم در مورد کارهای مکانیکی از حد ساختن یک زنگ اخبار تجاوز نمی کرد، تصمیم به ساختن تلفن گنگ گرفتم. اسبابی که کرولالها با گرفتن میله آن به دندان می توانند از طریق استخوان فک ارتعاشات صوتی را دریابند. این دستگاه را در ۲۲ بهمن ۱۳۱۲ تحت شماره ۱۱۸ در اداره ثبت شرکت ها به ثبت رساندم. سرچشمه پیدایش این فکر در من به دوران نوجوانی ام، زمانی که پانزده سال بیش نداشتم، باز می گردد. در پانزده سالگی در اثر تصادفی گوش راستم کر شد که هنوز هم کر است. اولیای من در آن روز برای معالجه من به پزشک رجوع نکردند. آنها شنیده بودند یک سید معمم با دعا و دوا می تواند کری مرا علاج بکند. بنابر این سید را به خانه آوردند و مدت پانزده روز خرج او را دادند و این آقا به فکر خود دواهایی به گوشم ریخت و یکی از آنها چنان که به خاطر دارم، نفت بود و دعاهایی خواند و به گوشم فوت کرد. در اثنای معالجه ساعت را نزدیک به گوش من می گرفت و من نمی­‌شنیدم، ولی وقتی ساعت را به گوشم می چسباند، احساس می کردم می‌شنوم. و در نتیجه آقا به نذر و نیاز خود رسید. روزی نمی دانم بر اثر سرماخوردگی با چه مرض دیگری در رختخواب مشغول استراحت بودم. چون کاری نداشتم با ساعتم بازی و شنوایی ام را آزمایش می کردم. یک بار که روی سمت چپ بدنم خوابیده بودم، نمی دانم به چه سبب ساعتم را به دندان گرفتم، و با نهایت تعجب دیدم صدای ساعت را بهتر می‌شنوم. از شادی همه اهل خانه را صدا کردم و گفتم: بیایید که گوش من می‌شنود! اهل خانه جمع شدند و من در حالی که نشسته بودم ساعت را به دندانم گرفتم، ولی متاسفانه دیدم که دیگر صدای ساعت را نمی شنوم. همه به من خندیدند و هرچه گفتم که وقتی خوابیده بودم صدای ساعت را می شنیدم، باور نکردند و رفتند. ولی من دنبال کار را رها نکردم و آزمایش های بسیار کردم، تا وقتی که پی بردم اگر گوش چپم را که شنوا بود بگیرم، در هر حالی چه نشسته چه ایستاده صدای ساعت را از راه دندانم می‌شنوم. دانستم علت شنیدن صدای ساعت، بسته شدن گوش شنوایم بوده است. خاله ام را که دختری هم سن و سال من بود صدا کردم و با او این تجربه را انجام دادیم؛ موفقیت آمیز بود. آن گاه این عمل را با بزرگترها انجام دادم و همه در نهایت تعجب دیدند که وقتی گوشهای شان باز است صدای ساعت را از دندان نمی‌شنوند، ولی وقتی گوشهایشان را می بندند، از راه دندان، صدا را می شنوند. این کار بین من و خاله‌ام وسیله بازی شد. ساعت را به انبر آویزان می کردیم و سر انبر را به دندان مان می گرفتیم و گوشهایمان را می بستیم و با صدای ساعت، بازی می کردیم. آخر کار ما برای شنیدن صدای ساعت به سیم کشی رسید. وقتی به تعلیم اطفال کر و لال مشغول شدم، ناگهان این موضوع به یادم آمد و شاگردانم را با گرفتن ساعت در بین دندان ها آزمایش کردم، دیدم که صدای ساعت را می شنوند. همان تجربه را که هنگام بازی با خاله ام می کردم، به وسیلۀ انبر و سیم انجام دادم، نتیجه مثبت بود. بعد این عمل را با رادیو انجام دادم و دیدم که صدای رادیو را هم می‌شنوند. دیدن شادی و تعجب کودکان برای من بسیار مسرت بخش بود. برای ایجاد دستگاه شنوایی – تلفن گنگ – از وزارت فرهنگ صد تومان کمک خواستم، که بالاخره بنا بر دستور وزیر، آقای علی اصغر حکمت پنجام تومان از بودجه اوقاف دریافت کردم. من در آن زمان هرچه داشتم برای تکمیل این دستگاه خرج کردم. یک رادیو از بین بردم که هنوز جعبه اش در اتاقم است و از آن بجای (جعبه) دوا استفاده می کنم. این دستگاه را به کمک آقای محمدعلی لبیب، که از دوستان جوان و تحصیل کرده ام بود، تکمیل کردم و به تاریخ ۱۸ فروردین ماه ۱۳۱۳ در دفتر ثبت شماره ۱۱۸ – اظهار نامه ۱۲۱۴ به ثبت رساندم” (باغچه بان، ۱۳۹۴: ۱۰۴).

[۱۹]. باغچه بان، ۱۳۹۴: ۱۰۸٫

[۲۰] آثار پرشماری که‌ از باغچه بان به جای مانده است بیانگر باورها و تجربه های ۵۰ سال کار آموزشی توان فرسا و پیگیرانه‌ ی اوست‌. برخی از مهمترین آثار وی عبارتند از: «برنامه کار آموزگار» ۱۳۰۲، «الفبای آسان» ۱۳۰۳، الفبای دستی مخصوص ناشنوایان» ۱۳۰۳، «خانم­خزوک» در سال ۱۳۰۷، «زندگی کودکان» ۱۳۰۸، «گرگ و چوپان» ۱۳۰۸، «پیر و ترب» ۱۳۱۱، «بازیچه دانش» ۱۳۱۱، «دستور تعلیم الفبا» ۱۳۱۶، «علم آموزش برای دانشسراها» ۱۳۲۰، «بادکنک» ۱۳۲۶، «الفبای خود آموز به سالمندان» ۱۳۲۶، «الفبای گویا» ۱۳۲۹، «پروانه نین کتابی» ۱۳۲۹، الفبا» ۱۳۲۷، «اسرار تعلیم و تربیت یا اصول تعلیم الفبا» ۱۳۲۷، «الفبای گویا» ۱۳۲۹، برنامه یک ساله» ۱۳۲۹، کتاب اول ابتدایی» ۱۳۳۰، «حساب» ۱۳۳۶، «کتاب اول ابتدایی» ۱۳۳۵، «آدمی اصیل و مقیاس واحد آدمی» ۱۳۳۶، «درخت مروارید» ۱۳۳۷، خیام آذری» ۱۳۳۷، «رباعیات باغچه بان» ۱۳۳۷، «روش آموزش کرولالها» ۱۳۶۳، من هم در دنیا آرزو دارم» ۱۳۶۵، «بابا برفی» ۱۳۶۶، «عروسان کوه» ۱۳۶۷، «زندگینامه باغچه بان به قلم خودش» ۱۳۵۹، «شب به سر رسید» ۱۳۷۳ و «کبوتر من» ۱۳۷۳ » (دهباشی، ۱۳۹۸: ۱۴۹، به نقل از احدیان، ۱۳۹۸).

[۲۱] . جبار باغچه بان فردی بود که مدرسۀ ویژۀ کودکان ناشنوا را در تبریز تأسیس کرد و با ثبت نام سه کودک ناشنوا، اولین گام را در جهت آموزش ناشنوایان را برداشت. باغچه­‌بان به دنبال راهی می گشت تا چگونگی نشان دادن کلمات را به شاگردانش که به جای شنیدن با گوش باید با چشم می­‌شنیدند را بیاموزد و به آنها شانس بیشتری برای آموختن و حرف زدن بدهد، لذا برای اینکه صدا را برای شاگرد ناشنوایش محسوس کند، از حواس بینایی و لامسه‌­اش مدد گرفت و بعد از اندیشه و تلاش زیاد و کشف اسرار صداهای زبان فارسی، آواهای زبان فارسی را به دو گروه صداهای حنجره­ای یا آوایی و صداهای تنفسی طبقه­بندی کرد. امروزه در آواشناسی این دو طبقه با عنوان آواهای واکدار و بی­واک نامگذاری می­‌شوند. الفبای گویای باغچه بان شامل ۳۷ حرکت دست همراه با تغییر شکل لب برای بیان تمامی حروف الفبای فارسی می­باشد (باغچه بان، ۱۳۵۵، به نقل از کریمی، اسکندری و پوربسیم، ۱۳۹۱: ۵۸).

[۲۲]. کیانیان، ۱۳۹۸: ۱۵۱، به نقل از احدیان، ۱۳۹۸٫

[۲۳]. ابراهیمی، ۱۳۸۶: ۶۶٫

[۲۴] . لازم به ذکر است همسر باغچه بان، خانم صفیه میربابایی نقشی کلیدی در توسعه و تداوم اهداف و فعالیت­های باغچه­‌بان داشته است، در همین راستا دخترش ثمینه می‌گوید: «مادرم پابه‌پای پدرم در کودکستان و دبستان او کار می‌کرد. در سال‌هایی که پدرم دست تنها بود و باید برای دنبال کردن کارهایش، که کم هم نبودند، از مدرسه برود، مادرم سرپرستی مدرسه را برعهده داشت. ولی شوق اصلی مادرم کارکردن در کودکستان بود و بالاخره خودش هم یک کودکستانی به نام کودکستان پهلوی که جزیی از دبستان ناشنوایان بود، باز کرد. مادرم صدای خوبی داشت، هنرمند بود و تار هم می‌زد. همکاری پدر و مادرم برای تهیه سرودهای کودکستانی در آغاز کار بسیار جالب بود. پدرم شعری را می‌ساخت و به مادرم می‌گفت این را این طوری بخوان صفیه. بعد مادرم می‌خواند. بعد پدرم می‌گفت نه، نه، نه، نشد، نشد. این طوری بخوانش و شعر را زمزمه می‌کرد. مثلاً می‌گفت: ممممم ممم مم مممم ممم مم. خودش صدا نداشت. مادرم دوباره می‌خواند. پدرم دوباره می‌گفت نه! این طوری نه. این طوری: ممممم ممم مم مممم ممم مم و دوباره زمزمه می‌کرد. آنقدر این کار را تکرار می‌کردند که آن چیزی که در ذهن پدرم بود را می‌ساختند (به نقل از وحیدنیا، ۱۳۹۱).

[۲۵]. باغچه بان، ۱۳۹۴: ۱۲۹٫

[۲۶] . باغچه بان، ۱۳۹۴: ۱۳۶٫

[۲۷]. خانم خزوک داستان سوسکی سیاهی را روایت می کند که می‌خواهد با آقا موشه عروسی کند. نمایشنامه در شش پرده نوشته شده است. مجلس نخست، تک‌گویی خانم خزوک است که یک شاهی پیدا کرده و نمی داند با آن چه بخرد.‌ مجلس دوم از صحنه‌ای آغاز می‌شود که خانم خزوک روبان خریده است و در خانه، آینه به دست با خودش حرف می‌زند. در مجلس سوم گاو، شخصیت دیگر این نمایش، وارد صحنه می‌شود. گاو می‌آید که او را به عروسی ببرد. اما پس از پرسش و پاسخ فراوان، خزوک پیشنهاد گاو را نمی‌پذیرد. در پی او جانوران دیگر همچون غوک و خر و زنبور به صحنه می‌آیند. پرسش و پاسخ‌ها تکرار می‌شود تا سرانجام در پرده ششم، خزوک می‌پذیرد که با زنبور به عروسی آقاموشه برود (رحیمی، ۱۳۹۷). جبار باغچه بان در نمایشنامه ی «خانم خزوک» به خوبی توانسته است با شناخت، آگاهی و رویکردی درست و خوشبینانه به درون مایه ی بزرگسالانه ی افسانه – متل «خاله سوسکه» (انتخاب آزادانه و منطقی شوهر دلخواه)، آن را هماهنگ با نیازها، خواسته ها و دنیای مخاطب خردسال و کودک دگرگون سازد و به «خود انتخاب رفیق» یا گزینش آزادانه ی دوست و همسفر وفادار تبدیل کند. شاید به این سبب است که او برای نمایشنامه اش دو عنوان را برگزیده: «خانم خزوک» که بازتاب شخصیت پایه ای و محوری نمایشنامه است و یادآور نام افسانه متل پرآوازه ی شفاهی است و عنوان برابر «یا خود انتخاب رفیق» که درون مایه ی اثر و فکر و خواست نویسنده را به خوبی نمایان می کند. یکی از ویژگی­های چشم گیر نمایشنامه ی «خانم خزوک» – با آنکه از چاپ آن نزدیک به ۹ دهه می گذرد- بهره نگرفتن نمایشنامه نویس از کاراکتر غیرنمایشی، مداخله گر و جانبدار «راوی» است که حضور این شخصیت می توانست به تأثیر نمایش­نامه بر خواننده و بینندهی کودک و خردسال آسیب برساند و به مستقیم گویی و داوری های ارزشی در نمایشنامه بی­انجامد. جبار باغچه بان با نگارش تک گویی­های گیرا و نقش آفرینی شخصیت «خانم خزوک» در دو صحنه ی اول و دوم نمایشنامه، توانایی های نویسندگی و تجربه های نمایشی کردن یک افسانه و بازآفرینی آن را برای خردسالان و کودکان آشکار و نمایان کرده است و این چنین او با نوآوری­هایش توانسته است خود را به عنوان آغازگر و پدر ادبیات نوین نمایشی کودک در تاریخ ادبیات کودکان ایران ماندگار و استوار سازد (میرعلائی، ۱۳۹۲: ۵۵).

[۲۸]. نمایشنامۀ «گرگ و چوپان» بر پایه یک داستان کهن با درونمایه دشمنی گرگ وگوسفندان نوشته شده است؛ نویسنده، نخست فضای صحنه را توصیف می‌کند تا گرگی به گله نزدیک می‌شود. سگ و چوپان به سوی او می‌روند. یک گرگ دیگر هم از راه می‌رسد. آن‌ها با سگ گلاویز می‌شوند. سگ را شکست می‌دهند و گله را می‌درند. اما در پایان نمایشنامه ناگهان چوپان از خواب می‌پرد و روشن می‌شود که همه این‌ها را خواب دیده است (رحیمی، ۱۳۹۷).

[۲۹]. باغچه بان نمایشنامۀ «پیر و ترب» را به کوشش میرزا مصطفی اسدالله خوانساری در مطبعه سعادت به چاپ رساند. این نمایشنامه برگرفته از یک افسانه روسی است و داستان پیرمردی را روایت می کند که می‌خواهد تربی را که کاشته از دل زمین بیرون بیاورد، اما توانایی این کار را ندارد. خانواده‌اش به یاری او می‌آیند. سرانجام گربه و سگ هم به آن‌ها کمک می‌کنند و پشت همدیگر را می‌گیرند تا ترب از خاک درمی‌آید (رحیمی، ۱۳۹۷).

[۳۰]. کیانیان، ۱۳۹۸ : ۱۸۳٫

[۳۱] . اُپِرِت به گونه‌ای از نمایش آوازی یا اپرای سبُک گفته می‌شود که همراه با آواز فراوان است و گفتگوی کمتری نسبت به اپرا دارد.

[۳۲]. کیانیان، ۱۳۹۸ : ۱۸۷٫

[۳۳]. باغچه بان در این خصوص می نویسد: “اولیای اطفال هرگز راضی نبودند جگرگوشه‌هایشان با آن ها ارتباطی داشته باشند و طرز فکر مربیان نیز همین‌گونه بود. این امر مانع جمع‌آوری و تدوین این فرهنگ کودکانه می‌شد. برای بچه‌های شیراز شعرهای کودکانه و نمایشنامه‌ها نوشته و با چاپ سنگی به چاپ رساندم… بچه‌های شیراز سرودهای کودکانه نداشتند. روی آهنگ‌های آسان و مناسب شعر گذاشته و برایشان سرودهای کودکانه به وجود آوردم. بچه‌ها در نمایشنامه‌ها و بازی‌های کودکستانی، ضمن تحصیل و تعلیم، باید با دنیای جانوران آشنا شوند و فی‌المثل صدا و رفتار و شکل آن‌ها را تقلید کنند. ولی اولیای اطفال این قبیل کارها را خلاف اخلاق و ادب می‌دانستند و نمی‌خواستند بچه‌هایشان به‌جای دعای «زاد المعاد»، داستان سرمه کشیدن خانم خزوک را با دم عسل آلوده آقاموشه بشنوند، یا صدای عو عو کردن سگ و میو میوی گربه را از خود دربیاورند؛ بنابراین با چنان وضع و شرایط دشواری، قبول چنین مسئولیتی جرئت فوق‌العاده و اعتمادبه‌نفس نیاز داشت” (باغچه بان، ۱۳۹۴: ۹۱).

[۳۴]. باغچه بان در این خصوص می گوید: «با توجه به اینکه هیچ گونه وسایل تربیتی برای کودکان از قبیل کاردستی، بازی، نمایشنامه، سرورد، شعر، قصه و غیره در ایران وجود نداشت. من به ابتکار خودم این وسایل که مورد نیاز بود به شکلی حتی غنی تر از آنچه که امروز رایج است با دست و فکر و قلم خود تهیه کردم. با استفاده از قصه های عامیانه که از بچگی به یاد داشتم برای بچه­‌ها نمایشنامه و شعر و سرود چیستان ساختم. برای کار نمایش ماسک انواع حیوانات و حشرات را تهیه کردم. من به جرات اطمینان ادعا می کنم که کارهای آن روز من امروز هم قابل رقابت نیست.خوشبختانه خاصیت هزار پیشگی من که از هر نوع استعداد نمونه ای در من وجود داشت به کمکم آمد. از آن جمله علاوه بر معلمی استعداد شاعری و ذوق نقاشی داشتم. روزنامه نویس بودم، هنرپیشگی می دانستم. قناد بودم و … قسمت بزرگی از توانایی خود را در این زمینه مدیون پدرم بودم. بنایی، گچ بری و قالبکاری و مجسمه سازی را از او آموخته بودم. مثلا می توانستم برای بچه ها در قالب موش و زنیور و مرغ طرح هایی بسازم که کودک بتواند هم به راحتی راه برود و هم مانند خروس لاری بال بزند و بجنگد. دکوراسیون صحنه های نمایشی بچه‌­ها را نیز خود ترتیب می دادم. کسانیکه نمایشهای مرا در تبریز، شیراز و تهران دیده اند شاهد این مدعا هستند (باغچه بان، ۱۳۹۴: ۶۸).

[۳۵] .کاکوجویباری، ۱۳۷۲ : ۵۳٫

[۳۶]. ابراهیمی، امیرعباس، ۱۳۸۶: ۶۲٫

[۳۷] . به نقل از وحیدنیا، ۱۳۹۱٫

[۳۸] . در همین راستا یکی از سیاست های امیدبخش سالهای اخیر تصویب و اجرایی نمودن جایزۀ باغچه بان بوده است. جایزه «جبار باغچه‌بان، همزاد سیمرغ» جایزه­ای است که موسسه پژوهشی تاریخ ادبیات کودکان در سال ۱۳۹۵ برای گسترش ترویج خواندن و سوادآموزی پایه از راه ادبیات کودکان راه اندازی کرد که نخستین دوره آن در آبان ماه ۱۳۹۵ همراه با برگزاری نخستین همایش بزرگ «با من بخوان» برگزار شد. برگزیدگان این جایزه از میان آموزشگرانی گزینش می­‌شود که توانسته‌اند برنامه «با من بخوان» را با کوشش و ابتکارهای فردی ژرفا ببخشند یا مسئولیت ویژه‌ای در انجام آن داشته‌اند. این جایزه که هر دو سال یک بار به ۱۰ آموزشگر برگزیده اهدا می شود، شامل تندیس «جبار باغچه­‌بان، همزاد سیمرغ» و جایزه نقدی است (برگرفته از سایت کتابک در تارنمای https://ketabak.org).

 

اشتراک گذاری پست

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

16 − یک =