منابع سیاسی فروپاشی خودکامگی
منابع سیاسی فروپاشی خودکامگی
داود نجفی؛ پژوهشگر پویش فکری توسعه
پرسش از چرایی سقوط رژیمهای خودکامه، یکی از مسائل اساسی در مطالعه تغییر سیاسی است. چرا رژیمی که سالها توانسته است مخالفان را مهار کند، نهادهای سیاسی را تحت کنترل داشته باشد و انتقال قدرت را در چارچوب خود مدیریت کند، ناگهان وارد مرحلهای از بحران میشود که ادامه حیات آن را دشوار یا ناممکن میسازد؟ آیا فروپاشی خودکامگی عمدتاً نتیجه فشارهای اجتماعی، تحولات اقتصادی و تغییرات ساختاری است، یا باید سرچشمه آن را در پویاییهای سیاسی درون رژیم جستوجو کرد؟
پیترو گریلی دی کورتونا در کتاب «بحران و فروپاشی رژیمهای غیردموکراتیک» آگاهانه دامنه تحلیل خود را محدود میکند. هدف او ارائه نظریهای جامع درباره تمام علل فروپاشی خودکامگی نیست؛ بلکه تمرکز بر عوامل سیاسی داخلی است. از همین رو، عوامل ساختاری، اقتصادی و اجتماعی در معنای گسترده آنها در مرکز تحلیل قرار نمیگیرند. مسئله اصلی، شناسایی سازوکارهای سیاسیای است که در درون رژیم و در رابطه میان حکومت، نخبگان و جامعه میتوانند اقتدار موجود را فرسوده و زمینه پایان آن را فراهم کنند. این رویکرد یک مزیت مهم دارد: به جای آنکه سقوط خودکامگی را پیامد مستقیم یک بحران بزرگ و بیرونی تصور کند، این پرسش را مطرح میکند که چه اتفاقی در ساختار سیاسی و روابط قدرت رخ میدهد که یک رژیم دیگر قادر به بازتولید خود نیست؟
گریلی دی کورتونا برای پاسخ به این پرسش چهار مجموعه عامل را برجسته میکند: پایان رژیمهای قدیمی، اهمیت میراث رژیم پیشین، جامعه مدنی و بسیج علیه رژیم، و تحولات داخلی نخبگان و بحرانهای جانشینی. این چهار عامل را نباید چهار علت مستقل و جدا از یکدیگر دانست؛ آنها در واقع چهار مسیر متفاوت برای تحلیل فرسایش و پایان نظم خودکامهاند.
پایان رژیمهای قدیمی
نخستین مسئله، پایان رژیمهای قدیمی است. هر رژیم سیاسی صرفاً مجموعهای از افراد نیست؛ بلکه یک نظم سیاسی است که در طول زمان مجموعهای از قواعد، نهادها، شبکههای وفاداری و شیوههای توزیع قدرت را ایجاد میکند. استمرار رژیم وابسته به توانایی آن برای بازتولید این نظم است. بنابراین، پایان یک رژیم لزوماً زمانی رخ نمیدهد که مخالفان آن ناگهان قدرتمند شوند. گاهی مسئله اساسی این است که خود رژیم دیگر قادر نیست سازوکارهایی را که پیشتر بقای آن را تضمین میکردند، حفظ کند.
این نکته از نظر تحلیلی بسیار مهم است. رژیمهای خودکامه برای بقا به مجموعهای از ترتیبات سیاسی متکیاند: کنترل نهادهای دولتی، وفاداری نیروهای امنیتی، همکاری نخبگان، مدیریت جانشینی و توانایی کنترل یا جذب مخالفان. اگر این ترتیبات بهتدریج فرسوده شوند، رژیم ممکن است حتی پیش از آنکه با یک جنبش اجتماعی بسیار قدرتمند مواجه شود، وارد بحران شود. در نتیجه، «پایان رژیم قدیمی» را باید بهعنوان بحران ظرفیت بازتولید سیاسی فهم کرد.
رژیم ممکن است همچنان ابزارهای سرکوب را در اختیار داشته باشد، اما اگر نتواند میان نخبگان خود وحدت ایجاد کند، جانشینی را مدیریت کند یا وفاداری بازیگران کلیدی را حفظ کند، قدرت رسمی آن لزوماً به قدرت سیاسی مؤثر تبدیل نمیشود. از این منظر، فروپاشی خودکامگی را نمیتوان صرفاً با میزان قدرت ظاهری حکومت سنجید. یک رژیم ممکن است از نظر نهادی و امنیتی بسیار قدرتمند به نظر برسد، اما اگر سازوکارهای بازتولید آن دچار اختلال شده باشند، آسیبپذیری آن میتواند بهسرعت افزایش یابد.
میراث رژیم پیشین
دومین عامل، میراث رژیم پیشین است. رژیمها در خلأ تاریخی شکل نمیگیرند و هر نظم سیاسی جدید بر بستری از نهادها، قواعد، فرهنگ سیاسی، شبکههای اجتماعی و تجربههای تاریخی رژیمهای قبلی بنا میشود. به همین دلیل، حتی زمانی که یک رژیم خودکامه سقوط میکند، گذشته سیاسی آن کشور از بین نمیرود. نهادهایی که رژیم پیشین ایجاد کرده، نخبگانی که پرورش داده، روابطی که میان دولت و جامعه شکل داده و شیوههایی که برای توزیع قدرت به وجود آورده، میتوانند بر روند پایان رژیم و حتی بر شکل نظام سیاسی بعدی اثر بگذارند.
اما اهمیت میراث رژیم پیشین فقط به دوره پس از سقوط محدود نمیشود. این میراث میتواند خودِ فرآیند فروپاشی رژیم حاکم را نیز تحت تأثیر قرار دهد. برای مثال، اگر یک رژیم خودکامه بر پایه یک حزب قدرتمند، ارتش منسجم یا شبکه گستردهای از نهادهای دولتی شکل گرفته باشد، این نهادها ممکن است بتوانند در برابر بحران مقاومت کنند. در مقابل، اگر رژیم قبلی نهادهای سیاسی ضعیف و روابط شخصی و غیرنهادی بر جای گذاشته باشد، انتقال قدرت میتواند بسیار بیثباتتر شود. بنابراین، رژیمهای خودکامه صرفاً قربانی شرایط زمان حال نیستند؛ آنها تا حدی محصول تاریخ سیاسی خود نیز هستند.
این نکته به یک مسئله مهمتر در مطالعه تغییر رژیم منجر میشود: دو کشور ممکن است با بحرانهای مشابه مواجه شوند، اما به دلیل تفاوت در میراث رژیمهای پیشین، مسیرهای متفاوتی را تجربه کنند. در یکی، بحران به اصلاحات و انتقال تدریجی قدرت منجر میشود و در دیگری به فروپاشی نهادی یا بازتولید اقتدارگرایی. از این منظر، «میراث» یک متغیر ایستا نیست؛ بلکه مجموعهای از ظرفیتها و محدودیتهای سیاسی است که گذشته در اختیار بازیگران زمان حال قرار داده است.
جامعه مدنی و بسیج علیه رژیم
سومین عامل، جامعه مدنی و بسیج علیه رژیم است. نارضایتی اجتماعی بهتنهایی برای سقوط خودکامگی کافی نیست. تقریباً هیچ رژیم خودکامهای بدون وجود نارضایتی اجتماعی نیست. آنچه اهمیت دارد، تبدیل نارضایتی پراکنده به کنش جمعی سازمانیافته است. جامعه مدنی در اینجا اهمیت پیدا میکند. انجمنها، اتحادیهها، گروههای حرفهای، سازمانهای اجتماعی، شبکههای دانشجویی، نهادهای مذهبی، رسانهها و سایر اشکال سازمانیافتگی اجتماعی میتوانند ظرفیت بسیج علیه حکومت را ایجاد کنند.
اما حتی جامعه مدنی قدرتمند نیز الزاماً به فروپاشی رژیم منجر نمیشود. مسئله تعیینکننده، رابطه میان بسیج اجتماعی و ساختار قدرت سیاسی است. یک جنبش اعتراضی زمانی میتواند تهدید جدی برای رژیم ایجاد کند که بتواند: دامنه مشارکت را گسترش دهد؛ گروههای اجتماعی مختلف را به یکدیگر پیوند دهد؛ هزینه سرکوب را افزایش دهد؛ بخشی از نخبگان را به فاصله گرفتن از حکومت ترغیب کند؛ و در نهایت، ظرفیت رژیم برای اعمال کنترل را کاهش دهد. از این منظر، بسیج اجتماعی نه یک علت مستقل، بلکه بخشی از یک فرآیند سیاسی گستردهتر است.
اعتراض زمانی به بحران رژیم تبدیل میشود که بتواند درون ساختار قدرت شکاف ایجاد کند. این نکته تمایز مهمی میان «اعتراض» و «فروپاشی رژیم» ایجاد میکند. ممکن است میلیونها نفر به خیابان بیایند، اما اگر نخبگان حاکم متحد باقی بمانند و نیروهای امنیتی وفادار باشند، رژیم بتواند بحران را مهار کند. در مقابل، ممکن است یک بسیج اجتماعی نسبتاً محدود، در صورتی که با شکاف درون نخبگان و کاهش وفاداری نیروهای امنیتی همراه شود، پیامدهای بسیار بزرگتری داشته باشد. بنابراین، اهمیت جامعه مدنی را باید در توان آن برای تغییر توازن قدرت سیاسی جستوجو کرد.
تحولات نخبگان و بحران جانشینی
چهارمین عامل و شاید یکی از مهمترین آنها، تحولات داخلی نخبگان و بحرانهای جانشینی است. رژیمهای خودکامه معمولاً با یک مسئله بنیادی مواجهاند: قدرت سیاسی در آنها بهشدت متمرکز است، اما همین تمرکز میتواند مسئله انتقال قدرت را دشوار کند. در نظامهای دموکراتیک، انتخابات و قواعد نهادی تا حدی مشخص میکنند که چه کسی قدرت را در اختیار میگیرد. اما در رژیمهای شخصیشده، جانشینی اغلب به توافق میان نخبگان، وفاداری نیروهای امنیتی و تصمیم رهبر وابسته است. هرگاه رهبر پیر شود، بیمار شود، بمیرد یا توانایی کنترل ائتلاف حاکم را از دست بدهد، پرسش جانشینی میتواند به یک بحران بنیادی تبدیل شود.
بحران جانشینی از این جهت اهمیت دارد که رقابت پنهان میان نخبگان را آشکار میکند. نخبگانی که تا زمانیکه رهبر قدرتمند است در ائتلاف حاکم باقی میمانند، ممکن است با کاهش قدرت رهبر شروع به بازنگری در محاسبات خود کنند. هر گروه تلاش میکند جایگاه خود را در نظم پس از رهبر تضمین کند. در نتیجه، ائتلاف حاکم ممکن است از درون دچار شکاف شود. این همان نقطهای است که بحران جانشینی میتواند به بحران رژیم تبدیل شود. رابطه میان این دو را میتوان چنین توضیح داد:
ضعف یا حذف رهبر ← افزایش عدم قطعیت درباره آینده ← تشدید رقابت نخبگان ← فروپاشی ائتلاف حاکم ← کاهش ظرفیت کنترل سیاسی ← افزایش فرصت مخالفان ← بحران رژیم
در این شرایط، حتی اگر مخالفان پیش از بحران جانشینی ضعیف باشند، میتوانند از شکاف ایجادشده درون حکومت بهرهبرداری کنند. به همین دلیل، در رژیمهای شخصیشده، مسئله جانشینی فقط یک مسئله فردی نیست؛ بلکه میتواند آزمون نهایی ظرفیت نهادی رژیم باشد. اگر رژیم بتواند جانشینی را مدیریت کند، بحران ممکن است بدون فروپاشی پایان یابد. اما اگر سازوکار قابلاعتمادی برای انتقال قدرت وجود نداشته باشد، جانشینی میتواند به نقطهای تبدیل شود که اختلافات نخبگان، بسیج اجتماعی و ضعف نهادی یکدیگر را تقویت کنند.
اهمیت واقعی چارچوب گریلی دی کورتونا در این نیست که چهار عامل مستقل را در کنار هم قرار میدهد؛ بلکه در این است که این عوامل را میتوان بهعنوان مراحل و سازوکارهای مرتبط یک فرایند سیاسی فهم کرد. پایان رژیمهای قدیمی میتواند زمینه بحران را فراهم کند؛ میراث رژیم پیشین ظرفیتها و محدودیتهای این بحران را شکل میدهد؛ جامعه مدنی میتواند فشار اجتماعی را به بسیج سیاسی تبدیل کند؛ و تحولات نخبگان و بحران جانشینی میتوانند شکاف درون حکومت را فعال کنند. در نتیجه، یک مدل تحلیلی مناسب را میتوان چنین صورتبندی کرد:
پایان ظرفیت بازتولید رژیم ← فعالشدن میراث و محدودیتهای رژیم پیشین ← افزایش ظرفیت بسیج اجتماعی ← تشدید شکافهای نخبگانی و بحران جانشینی ← تغییر توازن قدرت ← فروپاشی رژیم
اما این رابطه خطی و مکانیکی نیست. هر یک از این عوامل میتواند بر دیگری اثر بگذارد. برای مثال، بسیج اجتماعی میتواند شکاف نخبگان را تشدید کند؛ شکاف نخبگان میتواند هزینه بسیج اجتماعی را کاهش دهد؛ بحران جانشینی میتواند میراث نهادی رژیم را فعال کند؛ و ضعف نهادهای بهجامانده از رژیم قبلی میتواند توان حکومت برای پاسخ به اعتراضات را کاهش دهد. بنابراین، بهتر است این چهار عامل را در قالب یک شبکه علّی متقابل در نظر گرفت.
تمرکز گریلی دی کورتونا بر عوامل سیاسی داخلی یک مزیت مهم دارد: این رویکرد نشان میدهد که چرا دو کشور با شرایط ساختاری مشابه ممکن است مسیرهای سیاسی کاملاً متفاوتی را تجربه کنند. اما همین تمرکز، محدودیتی نیز ایجاد میکند. اگر عوامل ساختاری، اقتصادی و بینالمللی کنار گذاشته شوند، بخشی از شرایطی که به شکلگیری بحران سیاسی کمک میکنند، توضیح داده نمیشوند. با این حال، این محدودیت را نباید لزوماً ضعف نظری دانست. نویسنده آگاهانه یک سطح خاص از تحلیل را انتخاب میکند. هدف او توضیح همه چیز نیست؛ بلکه توضیح این است که وقتی شرایط بحران فراهم شد، چه سازوکارهای سیاسی داخلی میتوانند رژیم را به سمت فروپاشی سوق دهند. این تمایز از نظر روششناختی مهم است. یک نظریه خوب لزوماً نظریهای نیست که همه عوامل ممکن را در خود جای دهد؛ بلکه نظریهای است که یک سازوکار علّی مشخص را بهطور دقیق توضیح دهد. از این منظر، چارچوب گریلی دی کورتونا را میتوان مکمل نظریههای ساختاری دانست، نه جایگزین آنها.
نتیجهگیری
تحلیل گریلی دی کورتونا، با تمرکز عامدانه بر عوامل سیاسی داخلی، نگاه ما را از شرایط کلی جامعه به مکانیزمهای درونی قدرت منتقل میکند. در این چارچوب، پایان خودکامگی را نمیتوان صرفاً نتیجه نارضایتی اجتماعی، بحران اقتصادی یا فشار خارجی دانست. مسئله اصلی آن است که چه زمانی رژیم دیگر قادر نیست ائتلاف حاکم را حفظ کند، مخالفان را مهار کند و انتقال قدرت را مدیریت نماید.
چهار عامل در این فرآیند اهمیت ویژهای دارند:پایان رژیمهای قدیمی، میراث رژیم پیشین، جامعه مدنی و بسیج علیه رژیم، و تحولات نخبگان و بحرانهای جانشینی. این عوامل مسیرهای متفاوتی را برای فرسایش رژیم خودکامه نشان میدهند. پایان رژیم قدیمی به مسئله ظرفیت بازتولید نظم سیاسی اشاره دارد؛ میراث رژیم پیشین نشان میدهد که گذشته چگونه گزینههای حال را محدود میکند؛ جامعه مدنی توضیح میدهد که چگونه نارضایتی میتواند به بسیج سیاسی تبدیل شود؛ و بحران جانشینی نشان میدهد که چگونه رقابت نخبگان میتواند ائتلاف حاکم را از درون متلاشی کند.
با این حال، هیچیک از این عوامل بهتنهایی برای توضیح فروپاشی کافی نیست. بسیج اجتماعی بدون شکاف نخبگان ممکن است سرکوب شود؛ شکاف نخبگان بدون بسیج اجتماعی ممکن است به بازآرایی درون رژیم منجر شود؛ بحران جانشینی ممکن است با یک انتقال کنترلشده مدیریت شود؛ و میراث رژیم پیشین ممکن است هم امکان اصلاح و هم امکان بازتولید اقتدارگرایی را فراهم کند. از این رو، مهمترین بینش این چارچوب را میتوان چنین بیان کرد:
رژیمهای خودکامه زمانی در معرض فروپاشی قرار میگیرند که سازوکارهای سیاسیِ بازتولید قدرت آنها همزمان در چند سطح دچار اختلال شوند.
در این وضعیت، مسئله فقط افزایش نارضایتی نیست؛ بلکه کاهش توان رژیم برای تبدیل قدرت رسمی به کنترل سیاسی مؤثر است. هنگامی که جامعه بسیج میشود، نخبگان دچار شکاف میشوند، مسئله جانشینی حلنشده باقی میماند و نهادهای رژیم توانایی هماهنگسازی و حفظ وفاداری را از دست میدهند، بحران اجتماعی میتواند به بحران رژیم تبدیل شود.
در نتیجه، پایان خودکامگی را بهتر است نه بهعنوان یک «لحظه» بلکه بهعنوان فرآیند فرسایش ظرفیت سیاسی رژیم برای بازتولید خود در نظر گرفت. این رویکرد امکان میدهد میان وجود بحران و وقوع فروپاشی تمایز قائل شویم و نشان دهیم که آنچه یک رژیم را واقعاً آسیبپذیر میکند، صرفاً شدت فشارهای وارده نیست، بلکه نحوه اثرگذاری این فشارها بر روابط قدرت در درون حکومت است.
به این ترتیب، پاسخ به پرسش «چرا رژیمهای خودکامه سقوط میکنند؟» را نمیتوان در یک عامل منفرد جستوجو کرد. رژیمها زمانی سقوط میکنند که جامعه دیگر بهسادگی قابل مهار نباشد، نخبگان دیگر بهسادگی قابل هماهنگسازی نباشند، مسئله جانشینی دیگر قابل مدیریت نباشد و میراث نهادی رژیم نتواند ظرفیت لازم برای بازتولید نظم موجود را فراهم کند. در نقطهای که این فرآیندها به یکدیگر متصل میشوند، خودکامگی از یک نظام مسلط به یک نظم سیاسی آسیبپذیر تبدیل میشود و امکان پایان آن بهطور جدی افزایش مییابد.
دیدگاهتان را بنویسید